تگرگ و شبنم

داستان تگرگ و شبنم – قسمت یک

از خیابان اصلی پیچیدیم تو کوچه. کوچه ی پهنی که دو تا خونه ویلایی آن را بن بست کرده بود. کوچه خیلی طولانی و دراز نبود. کلا تو کوچه هفت یا هشت تا خونه بود و همه هم قدیمی ساز و حیاط دار. برگ درخت های مو که از روی در و دیوار خودشون رو به کوچه رسونده بودن یک طرف، بوته های پر از گل یاس هم که غیر از زیبایی ، عطرآگین کرده بودند کوچه رو یک طرف. سرتاسر کوچه هم ریسه لامپ های رنگی بود که با هم روشن و خاموش میشدند و زیبایی وصف ناپذیری رو به کوچه داده بودند. گویا کسی از زیارت آمده بود یا می خواست بیاد. این را از روی نوشته های روی پلارکاردها میشد فهمید.
ماشین را گوشه ای پارک کردم. با شبنم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه. یه درِ کرم رنگ بزرگ که کنارش یه درخت چنار قدیمی وجود داشت.
وارد ساختمان شدیم، یه خونه دو طبقه قدیمی ساز . مثل بقیه ی خونه های کوچه. شاید حتی یکم قدیمی تر. یه حیاط نقلی با یه حوض کوچیک اما با صفا که دورتادورش با گلدون های شمعدونی پر شده بود. پاییز هم با برگهای چناری که از روی درخت قدیمی جلوی در ریخته بود تو حیاط، زیبایی دوچندانی به این حیاط و خونه داده بود.
نشستیم کنار حوضچه و با دستامون کمی آب روی گلدون ها ریختیم. یکمی هم به هم آب پاشیدیم. عین دو تا بچه ذوق کرده بودیم. انگار دنیا برامون قد همین حوض شده بود. حس غریبی بود.
مشاور املاکی همراهمون بود صدام کرد و گفت: آقای مهندس تشریف نمیارید داخل رو ببینید؟
– چرا، چرا. الان میام.
با شبنم رفتیم داخل خونه رو هم دیدیم. بهتر از بیرونش بود. یه خونه واقعی، دنج، بی سر و صدا و پر از آرامش. درست بود کوچیک و ساده بود ولی همون یه دونه پنجره ای که رو به حیاط بود و آفتابی که از لابه لای شاخ و برگ چنار قدیمی رو تو خونه پهن میکرد برای ما بس بود. عمارت، از دید ما بزرگی خونه نبود، بلکه آرامش و زیبایی اون بود و این خونه هردو را داشت و دقیقا همونی بود که میخواستیم.
به شبنم نگاه کردم، اونم راضی بود. اینو از رو لبخندی که روی صورتش بود فهمیدم. اخه راستش کمتر میشد روی صورتش از این لبخندها دید.
حالم خوب بود. حس رضایت داشتم. انگار همه چی داشت درست می شد. بعد از اون همه سختی این خونه کوچکترین سهمی بود که از دنیا میخواستم.
خوشحال بودم ، اما یه حس غریبی ولم نمیکرد. یه جور دلشوره. از اون دلشوره هایی که نمیدونه خوبه یا بد!
مشاور املاکی رو به من کرد و پرسید: آقا حله دیگه؟ یه جای نقلی و با صفا مخصوص زوجهای جوان. همونی هست که میخواستی! به پولتون هم میخوره. بریم دفتر قرارداد رو بنویسیم؟
من که راضی بودم، میدونستم شبنم هم راضی هست اما یه نگاه بهش کردم و ازش پرسیدم؟
لبخندش رو بیشتر کرد و چشماشو رو هم گذاشت و سرش رو به علامت تایید تکون داد.
آقای مشاور املاکی گفت: مبارکه. پس با اجازتون من یکم زودتر میرم دفتر تا کارای قرارداد رو اماده کنم، تا شما بیایید. گفتم بزارید برسونمتون ولی گفت دفتر نزدیکِ و پیاده میرم.
من و شبنم هم بعد از رفتن مشاور امکلاکی، رفتیم سمت ماشین. یه جورایی هردومون حالمون خوب بود. نرسیده به ماشین شبنم بهم نگاه کرد و گفت: علیرضا! میخوام بهت یه چیزی بگم؟
– چی؟ بگو!
– راستش میخوام بهت بگم ممنونم.
– بابت چی؟
– بابت همه چی. بابت اینکه پیشمی. بابت اینکه بعد از اون همه سختی و تلاش برای رسیدن به آرامش، بالاخره بهش داریم میرسیم. بابت اینکه اومدی تو زندگیم و ….
حرفشو قطع کردم و گفتم: ای بابا این حرفا چیه؟ من هرکاری کردم برای جفتمون بوده. تازه من که اصلا کاری نکردم. هرکاری کردیم دوتایی کردیم.
حالا تا دیر نشده بیا بریم دفتر املاک.
خونه به این خوبی از دستمون می پره ها.
نزدیک ماشین شدیم . تا اومدیم سوار متوجه چیزی شدم. سرم اوردم بالا و چشمامو تیز کردم. یه سیاهی دیدم. انگار یکی پشت ماشین وایساده بود. تو تاریکیِ سایه ، پشت به ماشین، طوری ایستاده بود که صورتش معلوم نبود. دلشوره ای که داشتم بیشتر شد. خیلی آروم و با دلهره نزدیکش شدم.
بازم واضح نبود. انگار دلشوره ، سوی چشمهایمو گرفته بود. با اینکه چند قدم بیشتر بینمون فاصله نبود اما نمیدونم چرا بهش نمیرسیدم. به سختی قدم بر میداشتم.
بهش رسیدم. برگشت سمت من. صورتش رو دیدم ولی چیزی که میدیدم رو باورم نمیشد….

پایان قسمت یک

پ.ن: عکس تزیینی و از اینترنت گرفته شده است.

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.