داستان تگرگ و شبنم – قسمت دو

گاهی وقتا زمونه در غافلگیر کردنت از هیچی کم نمیذاره.
وقتی که نزدیک ماشین شدم ، متوجه شدم کنار ماشینم یکی ایستاده. پشتش به من بود و تو سایه ایساده بود. دلشوره انگار سوی چشمامو گرفته بود. باید نزدیکش میشدم ولی پاهام یاری نمیکرد. اما بالاخره باید باهاش روبرو میشدم. پس رفتم سمتش. رسیذم بهش ولی چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم. اون کسی تو سایه ایستاده بود، حاجی رحمانی بود! پدر شبنم.
یه مرد پنجاه و چند ساله، چهار شونه و بلندقد، با موهای جوگندمی که یکم سفیدی هاش بیشتر بود و ته ریشی که همرنگ موهاش بود. یجور شبیه حاجی بازاری ها. البته خودش هم از تاجرهای با نفوذ بود. یه تسبیح با سنگ های زیبا که چشم از دیدنش خسته نمیشد هم نشونی دیگری ازش بود.
باورم نمیشد اون موقع روز و اونجا ببینمش. برای همین همون جا خشکم زده بود و تو شوک یودم.
اون اما عصبانی و با قدم های سنگین اومد جلو. نگاهم کرد. سلام کردم. بدون اینکه جواب سلامم رو بده با بی تفاوتی نگاهشو ازم برداشت و به دخترش شبنم نگاه کرد. شبنم که بیشتر از من غافلگیر شده بود ، مثل من خشکش زده بود و فقط نگاه میکرد.
چند ثانیه ای دختر و پدر همینطور ایستاده همو نگاه میکردند. سکوت سنگینی بود. عصبانیت در چهره پدرش هویدا بود. عصبانیت به همراه ناراحتی و حتی شاید کمی تنفر.
بالاخره شبنم سکوت رو شکوند و با لکنت زبون گفت: بابا… راستش من…. یعنی ما…. میخواستیم که… یعنی داشتیم… الان میومدیم پیش شما و… حالا … اصلا چه بهتر… اتفاقا چه خوب…. چه خوب که شما خودتون اومدید.
معلوم بود حرفای شبنم از رو دست پاچگیش است. یه مشت کلمه بی ربط که کنار هم چیده شده بود. پدرش با همون نگاه ،بدون اینکه چیزی بگه، سرش را با تاسف ثکون داد و برگشت تا بره.
نتونستم دوام بیارم. رفتم جلوش. نگاش نکردم، فقط با یه صدای بلند ولی با کمی ترس گفتم که: من و شبنم همو دوست داریم. حاجی خودتون هم خوب میدونید. پس چرا سنگ میشید جلوی پای ما؟ چرا تلخ میشید از شادی ما؟
شنید و هیچی نگفت.
صدامو یکم اوردم پایین. رفتم نزدیک تر و معقول تر گفتم: من قول میدم بهتون. قول میدم شبنم رو خوشبخت کنم. می گن هر پدری آرزوش خوشبختیه بچشه؟ خوشحالیش با خوشحالی اون و ناراحتیش با نارحتیه بچشه. الان شبنم خوشحال هست. شما هم باید خوشحال باشید دیگه.
بدون اینکه جوابی بشنوم ادامه دادم: خاج آقا ما باهم حالمون خوبه، تازه داریم به یه آرامشی میرسیم. هیچی هم ازتون نمیخواهیم. اگه براتون خوشحالی و آرامش دخترتون مهمه بهمون کاری نداشته باشید و این حال خوبمونو خراب نکنید.
سرش رو برگردوند سمتم. نگاهم کرد. تسبیحش رو داد دست چپش و با دست راست یه سیلی محکم خوابوند تو گوشم. انقدر بی هوا و سنگین بود که افتادم رو زمین.
دستمو گذاشتم رو پام و بلند شدم. پشتش به من بود. داشت میرفت سمت ماشینش. صداش کردم و گفتم:
حاج آقا… به حرمت اون تسبیحی که دستته، کاش اول قضاوت میکردی بعد اجرای حکم.
اعتنایی نکرد. نشست پشت ماشین. ماشینو روشن کرد. داشت کوچه رو دور میزد. صدامو بلند تر کردم و ادامه دادم:
حاجی رحمانی…. من و دخترت همو می خواهیم. میخواهیم با هم ازدواج کنیم. کارمون هم نه خلاف شرع و نه خلاف قانون. شرعیش سنت همون پیغمبری است که با تسبیح ذکر خداش رو میگی و قانونیش هم نامه دادگاهیست که دست شبنم هست.
اگر هم قرار به اجازه بوده از شما ، به حرمت اخلاق و عرف بوده و بس.
ناگهان ایستاد. از ماشین پیاده شد. دوباره نگام کرد اما اینبار تگاهش فرق داشت. خم شد و سرش رو کرد تو ماشین. انگار میخواست چیری برداره. وقتی سرش رو بلند کرد، یه اسلحه کمری دستش بود. باورم نمیشد. گرفت سمت من. خشکم زده بود. تا سه نشمرده شلیک کرد، مستقیم توی سینه ام خورد. شبنم جیغ زد. تمام اتم داشت میسوخت. لباسم پر خون شده بود. پاهام بی حس شد و نشستم رو زانو.
اما گویا به یک تیر راضی نبود. تیر دوم رو هم شلیک کرد. تا به خودم اومدم دیدم تیر دوم به شبنم خورده که بغلم کرده بود.

پایان قسمت دو

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.