داستان تگرگ و شبنم - قسمت سه

داستان تگرگ و شبنم – قسمت سه

از خواب پریدم.
تمام تنم خیس عرق بود. هنوز نفسم درست بالا نمی اومد. قفسه سینه ام تیر می کشید. آروم بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب خوردم. از بس عرق کرده کرده بودم تمام تنم خشک شده بود. انگار تموم اتفاقات واقعی بود.
پنجره آشپزخونه رو باز کردم. احتیاج به هوای تازه داشتم. بیرون یه نمه بارون میومد. صدای اذان مسجد محل میگفت که صبح شده. سرمو کردم بیرون پنجره و چندتا نفس عمیق کشیدم. حالم کمی بهتر شد ولی هنوز تو شوک خوابم بودم. رفتم نشستم رو کاناپه و تو روشن و تاریکی خونه به اتفاقات خوابم و ربطش به زندگیم فکر کردم. ولی حواسم بود که پدر و مادرم از خواب بیدار نشوند.
نزدیک های ساعت هفت صبح که شد یه دوش گرفتم و مثل هرروز از خونه زدم بیرون و رفتم سمت محل کار. تو راه اما تماما به خواب دیشب فکر میکردم. نزدیکای شرکت که شدم حامد رو دیدم. حامد همکارم تو شرکت و از دوستای زمان دانشگاهم بود. یه پسر تقریبا قد بلند و لاغر با موهای مجعد و یه ته ریش همیشگی که دیگه جزیی از قیافش شده بود. یه رفیق صمیمی که با هم ندار بودیم.
تقریبا عین برادر شده بودیم با هم و حرف نگو نداشتیم برای هم.
حامد تا منو دید سلام کرد و گفت: علیرضا چرا اینطوری هستی؟
– سلام. چطوری ام؟
– رنگ و روت چرا اینطوریه. چرا بی حالی انقدر؟
از جلوش رد شدم و رفتم توساختمان. دکمه آسانسور رو زدم و برگشتم گفتم: هیچی. چیز خاصی نیست.
– یعنی چی هیچی! رنگ به صورتت نیست. بی حال و بی رمقی داره ازت میباره. بعد میگی چیز خاصی نیست؟
آسانسور رسید و سوار شدیم. تو آسانسور حامد حرفشو ادامه داد و گفت: علیرضا! دوباره همون خوابها؟
با سکوتم تایید کردم و حامد ادامه داد: چرا با خودت اینطوری می کنی؟ اصلا میفهمی داری روح و روانت رو بدتر از جسمت نابود میکنی؟ اصلا حق با توست، قبول. ولی واقعا این راهشه؟
جوابی برای سوالاتش نداشتم. میدونستم این راهش نیست، اما نمیتونستم بی تفاوت هم باشم.
رسیدیم به طبقه هشتم. پیاده شدیم و رفتیم سمت اتاق. اتاق کارمون یه جا بود. من و حامد تو بخش IT شرکت کار میکردیم.
وقتی رسیدیم تو اتاق حامد همچنان داشت نصیحت میکرد. بهش گفتم: ببین حامد من و تو رفیق صمیمی ایم و اخلاق همو خوب میشناسیم، ولی حقیقتش من نمیتونم مثل تو بیخیال باشم. بابا حرف یک قرون دوزار نیست، حرف چندین میلیارد پولِ! اونم پول مردم! حق الناس!
نه حامد، من ادمش نیستم.
حامد نگام کرد و گفت: باز شروع کردی مه. آدمِ چی نیستی؟ مگه ….
حرفشو قطع کردم و گفتم: آدم زدوبند! آدم اختلاس!
حامد رفت سمت آبدارخونه و با دو تا نسکافه فوری که درست کرده بود اومد نشست کنارم و ادامه داد: من نمیگم کارت اشتباهِ رفیق! من حرفم چیز دیگه ایه. من میگم راهت اشتباهِ. بابا تو نمیتونی تک و تنها جلوی اینا وایسی. زورت نمیرسه. به قول خودت اینا اهل زدوبندند، کلی آدم دارند اینور و اونور. اگه باهاشون نباشی، مثل چی از روت رد میشن. لهت میکنند و به هیچ جاشون هم بر نمیخوره.
از پشت میز پاشدم تا شارژر گوشیمو از کیفم بردارم و گوشیمو که خاموش شده بود بزنم به شارژ.
حامد ادامه داد: ببین داداش باید با حساب و کتاب و فکر بری جلو. تمام جوانب رو بسنجی.
بهش گفتم: اینطوری که تو میگی هم نیست. من اگه قرار بود بی برنامه و احساسی عمل کنم هنوز بعد از یک ماه که داستان رو فهمیدم ،دنبال این نبودم چیکار کنم. منم می فهمم وقتی پای خلاف به این بزرگی وسطِ ، چقدر خطرات ادم رو تهدید میکنه. ولی خوب میگی چیکار کنم؟
حامد یه نگاه معناداری بهم کرد و گقت: مطمئنی فقط بخاطر خطراتش دست نگه داشتی؟
منظورشو فهمیدم ولی خودم رو زدم به اون راه و گفتم: منظورت چیه؟
– هیچی؛ همینطوری گفتم. بیخیال!
– تو آدمی نیستی همینطوری حرف بزنی. منظورتو راحت بگو حامد. منظورت اینه که به خاطر شبنم دست نگه داشتم، آره؟
بدون اینکه نسکافه اش رو تموم کنه از پشت میز بلند شد و گفت: ببین بیا این بحث رو همینجا تموم کنیم، من میدونم آخرش به جاهای خوبی نمیرسه.
اینو گفت و رفت سمت بالکن و یه سیگار درآورد و شروع کرد به کشیدن.
اما حرفش منو درگیر کرد. یه جورایی منو بهم ریخت. اینکه شایدم حق با حامد باشه داشت اذیتم میکرد. تو همین حین گوشیم که تازه زده بودم تو شارژ شروع به زنگ زدن کرد. با اینکه حس و حال تلفن رو نداشتم به گوشیم نگاه کردم ببینم کیه.
وای خدای من شبنم بود…

پایان قسمت سه

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.