داستان تگرگ و شبنم – قسمت چهار

به نام خدا

من و شبنم تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. یه دختر سفید رو با موهای قهوه ای و قد متوسط. هم رشته ای بودیم و یه جورایی رقیب درسی. اصلا هم دیگرو تحویل نمیگرفتیم و سایه همو با تیر میزدیم. از نظر من اون یه دختر لوس و خودخواه مایه دار بود که با پول باباش اومده بود دانشگاه و هیچ کاری هم غیر از درس خوندن نداشت. اما من که از یه خانواده متوسط رو به پایین بودم مجبور بودم همزمان با دانشگاه کار هم بکنم تا بتونم خرج دانشگاهمو در بیارم. بنابراین خیلی حرصم میگرفت که اون بشه دانشجوی نمونه دانشکده. واسه همین بعد از کار، با حامد که رفیق صمیمیم بود مینشستیم و درس میخوندیم تا نمره هامون بالا بشه. رو همین منوال دو سه تا درس شبنم نمره بالای کلاس رو میگرفت و تو دو سه تا درسم من. یه رقابتی سرسخت و عجیبی که هر روز برحساسیتش اضافه میشد و تقریبا همه کلاس متوجه اون شده بودند. این رقابت ادامه داشت تا اینکه استاد یه روز یه پروژه درسی تعیین کرد و گفت هرکی تا اخر ترم بتونه انجامش بده نیمی از نمره پایان ترم رو بهش میدم. البته این پروژه اختیاری هست و چون پروژه مشکلی هست هرکی فکر میکنه میتونه انجامش بده بهم بگه.
بهترین زمان بود برای اینکه نمره کامل درس رو بگیرم و تو رقابت از شبنم جلو بزنم. اخه این چند وقت بخاطر تراکم کاریم تو رقابت از شبنم عقب افتاده بودم و باید جبران میکردم.
وقتی استاد پروژه رو اعلام کرد و گفت که کی حاضر است برای پروژه، تقریبا هیچکی دستش رو بالا نبرد غیر از یه نفر. بله شبنم. شبنم بلافاصله دستشو بالا برد و اعلام کرد که تا قبل پایان ترم این پروژه رو تحویل میده.
منم مثل کلی از بچه های کلاس تعجب کرده بودم. این پروژه سنگینی بود که غیر از بحث فنی تو این مدت کم تقریبا انجامش شدنی نبود. من و حامد به هم نگاه کردیم و هر دو متعجب بودیم. البته من غیر از تعجب عصبانی هم بودم. و حس میکردم تو این مساله پیش شبنم کم آوردم. برای همین منم دستم رو بلند کردم و گفتم: استاد لطف کنیم اسم منم بنویسید. من قول میدوم زودتر از خانم رحمانی تحویل بدم. تعجب بچه های کلاس دوبرابر شد، حامد نگاهم کرد و اروم گفت، علیرضا معلوم هست چی میگی؟
واقعا نه. نمیدونستم دارم چیکار میکنم ولی نباید میزاشتم اون شبنم از خودراضی منو شکست بده. یه جورایی انگار قضیه حیثیتی شده بود. پس من نباید بازنده این اتفاق میشدم.
کلاس که تموم شد ، من و حامد افتادیم دنبال کارای پروژه. حامد همیشه همراهم بود و واقعا مثل یه برادر همواره در کنارم بود. هرچی بیشتر دنبال کارای پروژه میرفتیم ، بیشتر به عمق چاهی که برای خودمون کنده بودیم پی میبردیم.
حامد چند بار گفت: حاجی بیا بیخیال شیم. اینکار شدنی نیست. اونم تو این تایم کم. اصلا استاد چون خودش میدونست شدنی نیست نصف نمره ترم رو براش گذاشت. ولی من معتقد بودم که نه این قضیه حیثیتی شده و باید انجامش بدم. نباید از شبنم شکست میخوردیم.
حامد گفت: بابا من مطمئنم اونم نمیتونه. خالی بسته. چهارتایی اومده. میتونست حرف حامد درست باشه ولی اگه تونست و انجام داد چی. نمیشد ریسک کرد. پس ادامه دادیم. تمام فکر و ذکرمون شده بود اون پروژه. ولی حق با حامد بود. زمان کم بود و کار زیاد.
زمان میگذشت و ما خسته تر میشدیم. حامد هم داشت به پای من میسوخت. تا اینکه تو یکی از همون روزا که مشغول کار بودیم، حامد از بیرون اومد و خوشحال گفت، حاجی حله. پاشو جمع کن این دم و دستگاه رو.
با تعجب گفتم حله! چی حله؟
– حله دیگه. نمیخواد کار کنی. تموم شد دیگه.
– چی میگی حامد. برای چی نباید کار کنیم؟ میشه درست حرفتو بزنی؟
– بابا پروژه رقیب گیم آور شد. شبنم خانم باخت.
– چرا؟چطوری؟ چطور ممکنه؟ اصلا تو از کجا میدونی؟
– اوه چقدر سوال؟ بابا میگم تو بردی دیگه.
– حامد میشه درست حرف بزنی ببینم جریان چیه؟
حامد مثل همیشه یه نسکافه فوری درست کرد و اومد نشست پیشم و گفت: ببین یه ویروس خیلی ساده که هدفش پاک کردن فایل هست وارد سیستم شبنم خانم میشه و کل فایهاش…. هوتوتو…. و وقتی فایلی نباشه پروژه ای هم نیست و وقتی پروژه ای نباشه یعنی باخت. باخت شبنم هم یعنی برد تو. به همین سادگی.
جا خوردم. و بعدش عصبانی. درسته از شبنم بدم میومد ولی از نامردی بیشتر بدم میومد.
حامد که عصبانیتم رو دید با تعجب پرسید: چرا عصبانی شدی، فکر میکردم بهم مژدگانی میدی!
با همون عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: حامد دو تا سوال ازت میپرسم. باید دقیق جواب بدی. یک اینکه تو این آمار رو از کجا داری و دوم اینکه اون ویروس که کار تو نبود؟
حامد که از دستم شاکی شده بود از رو صندلی بلند شد و رفت کتش رو برداشت و در حال رفتن جواب داد: خیلی خوب بابا مژدگونی نمیخوایی بدی نده، ولی ترو خدا دیگه بازجویی مون نکن.
جلوشو گرفتم و گفتم: حامد وایسا، کجا؟ باید جواب منو بدی!
– اره اقا اون ویروس کار من بود. خوب که چی!
میدونستم کار حامدِ. اخه اون عاشق هک و ویروس و … این چیزا بود و واقعا توش مهارت داشت. با تاسف سرم رو تکون دادم و از جلوش اومدم کنار.
– چیه سر تکون میدی!؟ بدهکارم شدیم. دیوونه من اینکارا رو برای تو کردم. که جلوی اون دختره ضایع نشی. من بخاطر رفاقتمون…
حرفش رو قطع کردم و گفتم: حامد چرا نمیفهمی به این کار تو میگن نامردی. پس انقدر نگو رفاقت. بابا تو چه رفیقی هستی که نمیدونی من از نامردی متنفرم. اصلا میدونی چیه، من رفیق نامرد نمیخوام.
خیلی بهش بر خورد و بدون اینکه چیزی بگه تصمیم گرفت بره.
اما قبل اینکه بره صداش کردم: یادت رفت سوال دومم رو جواب بدی! چطوری اون ویروس رو بهش رسوندی؟
یه نگاه بهم کرد و گفت: تو که میدونی واسه چی میپرسی! بله سهیلا!

پایان قسمت چهار

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.