داستان تگرگ و شبنم – قسمت پنج

به نام خدا

وقتی حامد اسم سهیلا رو اورد شوکه شدم. سهیلا یه دختر سبزه با قد متوسط و موهای مشکی ، یکی از همکلاسی هامون بود که حامد بهش علاقه داشت و یه رابطه ای رو چندوقت بود باهم شروع کرده بودند. هرچند من فکر میکنم زیاد به درد هم نمیخورند. یعنی یه جورایی سهیلا به خوش قلبی و سادگی حامد نبود. گاهی وقتا هم میبینم از سادگی حامد سواستفاده میکرد. به هرحال بلافاصله رفتم و جلوی حامد رو گرفتم. به زور برش گردوندم. بهش گفتم: سهیلا؟! حامد یعنی تو به سهیلا فلش ویروسی دادی که بده به شبنم و … ای وای حامد چرا پای سهیلا رو کشیدی وسط. اونم هیچی بهت نگفت اونوقت!؟ جلوتو نگرفت؟!
حامد که به اجبار من برگشت و هنوز کفشهاش پاش بود گفت: اولش چرا.. ولی وقتی ماجرا رو توضیح دادم ، قبول کرد. میدونی علیرضا سهیلا بخاطر من هر کاری میکنه.
با عصبانیت کتم رو پوشیدم و زدم بیرون.
حامد اومد دنبالم و پرسید: کجا؟ چرا دوباره قاطی کردی؟
– ببین حامد این قضیه همین الان باید حل بشه.
– حل شده که!
– حامد این فقط یه پروژه درسی بود. تو بخاطر یه پروژه رفتی زدی تموم لپ تاپ طرف رو ترکوندی. بعد میگی حل شده!؟
حامد که عصبانیت منو دید، فهمید چه گندی زده . برای همین برگشت گفت: آقا حق با تو. من مثل همیشه گند زدم. الان چیکار کنم؟ هر کاری بگی میکنم. به خدا من هدفم کمک به تو بود.
اینو راست میگفت. واقعا رفیق درجه یکی بود برام. دم سوپر سرکوچه وایسادیم و دوتا اب میوه خرید و داد بهم . گرفتم ازش و سعی کردم یکم آروم شم. بعدش بهش گفتم: ببین همین الان زنگ بزن به سهیلا و شماره شبنم رو بگیر.
– شماره شبنم؟ اونو برای چی میخوایی! میخوایی زنگ بزنی به شبنم؟ بی خیال علیرضا این راهش نیست.
– اتفاقا راهش همینه. کاری که میگم رو بکن.
حامد زنگ زد و شماره رو گرفت. شماره رو بهم داد و بعدش مشغول توضیح دادن به سهیلا شد.
تو این فرصت منم زنگ زدم به شبنم. البته با یکم ترس و دلهره. دلهره از اینکه چجوری بگم و ترس از اینکه جواب اون چی خواهد بود! حسی بدی بود. حسی مشتمل از خجالت و شرمندگی.
بالاخره جواب داد، خودم رو معرفی کردم و یه جورایی ماجرا رو براش توضیح دادم. سخت بود ولی سعی کردم کامل و بدون غرض کل داستان رو بگم. طوریکه هم متوجه بشه اشتباه کردم و هم اینکه کسی مقصر یا بد نشه این وسط. حتی سهیلا، که مطمئن بودم این شیطنت های حامد پای اونه.
شبنم وقتی فهمید خیلی ناراحت و دلخور شد. حقم داشت. ولی من بهش اطمینان دادم که برای جبران، تمام اون کدها و فایلهایی که از بین رفته رو مینویسم و بهش میدم. قبول نکرد. ولی با اصرار راضیش کردم تا قبول کنه. وقتی قطع کردم یه حس غریب تو وجودم شکل گرفته بود. یه جورای خوشحال بودم و یه لبخند رو لبم نشسته بود.
حامد که تلفنش تموم شد اومد سمتم گفت چی شد؟ بهش گفتی؟ چی گفت؟
با همون لبخندی که رو لبم بود گفتم: آره گفتم. حل شد.
-حل شد؟ چجوری؟
-هیچی راضیش کردم برای جبران پروژه اش رو من انجام بدم و بهش بدم؟
-چی؟ تو؟ پس پروژه خودت چی؟
با همون لبخند ادامه دادم: هیچی. میزارمش کنار!
حامد نزدیک تر شد بهم و گفت: حالت خوبه علیرضا؟اصلا میفهمی چی داری میگی؟ ما این همه به در و دیوار زدیم که روی این دختره رو کم کنیم اونوقت تو با لبخند میگی بهش گفتم پروژه ات رو من انجام میدم، پروژه خودم هم کشک! بعد دستشو گذاشت روی سرم و گفت: نه فک کنم تب داری، چون داری چرت و پرت میگی. همزمان سرشم گذاشت روسینم و گفت: اوه اوه قلبت چرا اینطوری میزنه! چته؟ بیا ببرمت سریع خونه. تو حالت خوب نیست.
حامد راست میگفت حالم اصلا خوب نبود. یه جوری بودم. یه جوری خسته انگار از کوه بالا رفتم اما خوشحال که انگار قله رو فتح کرده باشم!
به هرحال تو اون مدت چون به شبنم قول دادم پروژه اش رو من بنویسم ، مجبور شدم پروژه خودم رو بزارم کنار و کار شبنم رو انجام بدم. هرچی بیشتر سر این پروژه با شبنم ارتباطم بیشتر میشد، بیشتر از خودش و اخلاقیاتش خوشم میومد. و بیشتر متوجه میشدم قبلا چقدر قضاوت اشتباه در موردش میکردم.
وقتی روز تحویل پروژه شد، شبنم در کمال ناباوری اسم جفتمون رو به عنوان طراح و اجرای پروژه به استاد داد. و من رو شرمنذه اخلاق و منش عالیش کرد. روزای خوبی بود. همه خوشحال بودیم غیر از سهیلا. اون معتقد بود نباید من ماجرا رو برای شبنم توضیح میدادم چون با این کارم به اعتقاد سهیلا، اون رو پیش شبنم بده کردم. اما بهش توضیح دادم که اینطوری نبوده ولی اون من رو متهم میکرد به آدم فروشی.
به هرحال این پروژه هرچه بود باعث شده بود من و شبنم به هم نزدیک بشیم و یه رابطه خوب و البته عاشقانه را با هم شروع کنیم.

پایان #قسمت پنج

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.