داستان تگرگ و شبنم – قسمت شش

به نام خدا

تلفن پشت هم زنگ میخورد و با اینکه میدونستم شبنم پشت خط ولی جواب ندادم.
حامد که رفته بود تو بالکن سیگار بکشه برگشت و دید من همینطور خیره موندم به گوشی. با تعجب گفت: چرا خیره شدی به تلفنت؟ چرا جواب نمیدی؟
تو حال خودم نبودم. هیچی نگفتم.
بهم نزدیک شد و دید چندتا میس کال از شبنم رو صفحه گوشیم هست. به من نگاه کرد و گفت: علیرضا؟ چرا جواب شبنم را ندادی؟ تو مطمنی حالت خوبه؟ میخوایی بری خونه استراحت کنی! امروز روز سختی بوده برات. اون از دیشب و کابوسش که نذاشته بخوابی، اینم از حال و روز الانت.
حرفای حامد رو میشنیدم، اما نمی تونستم جواب بدم . یه جورای تمام بدنم لمس بود. اتفاقا و مشکلات این چند خارج از توانم بود تا بتونم حلشون کنم. گیر کرده بودم. دیگه مغزم کار نمیکرد. خسته بودم. از خودم. از همه.
حامد همچنان داشت حرف میزد و نگران حالم بود. بالاخره به زور تمام انرژیم رپ جمع کردم و در حد چند کلمه گفتم حالم خوب نیست و افتادم رو زمین.
خستگی زیاد ، کم خوابی، ضعف شدید و یه جور فشار عصبی. هرکدوم از اینا به تنهایی برای کله پا کردن یک نفر کافیه. چه برسه به همش. غیر از سرمی که بهش وصل هست ، چند تا امپول و قرص تقویتی هم براش مینویسم ، از داروخانه اورژانس بگیرید.
اینا حرفای دکتر اورژانسی بود که بالاسرم بود. سرم باعث شده بود بهوش بیام و حالم یکم بهتر بشه.
حامد از دکتر پرسید: آقای دکتر با این داروها صددرصد اوکی میشه؟ نگران نباشیم؟
دکتر اون پوشته ای که دستش بود رو بست و گفت: ببین جوون این سرم و ویتامین ها فقط میتونه حال جسمیش رو خوب کنه. مشکل روحی و فشار عصبی که داره رو نمیشه با قرص و دارو خوب کرد. باید ببریدش پیش روانشناس تا بگرده ریشه مشکل رو پیدا کنه و حلش کنه. ولی فعلا چیزی که مهم هست اینه که از استرس و هیجان باید دور باشه.
حامد همزمان که مشغول صحبت با دکتر بود رفت تا بقیه داروها رو بگیره.
وقتی برگشت و دید که من بهوش اومدم حالش اومد سرجاش و با خوشحالی گفت: خداروشکر بهوش اومدی. بهتری؟! ما رو کشتی پسر! اخه چیکار میکنی با خودت؟ چیه دنیا انقدر مهم شده که جونت و سلامتیت رو به خطر میندازی.
حق با اون بود. یه لبخند زدم که نگرانیش حل بشه و بهش گفتم: خوبم. دمت گرم رفیق.
کمپوت آناناسی که دستش بود رو برام باز کرد و نشست روی تخت کنارم و ادامه داد: اصلا میدونی چیه، گوربابای همشون. من خودم فردا میریم پیش حاجی رحمانی. میگم آقا من و علیرضا دیگه شرکت نمیایم. اصلا یه کار بهتر پیدا کردیم. میخواهیم استعفا بدیم. به همین سادگی. بعدم خدا بزرگه. یه کار دیگه پیدا میکنیم. دیگه این همه استرس و … نداریم. هان موافقی؟
آناناسی که تو دهنم بود رو قوت دادم و گفتم: نه! نمیشه.
– ای بابا دوباره برگشتی سر خونه اول که. چرا نمیشه؟ یعنی واسه دوتا جوون تحصیلکرده و متخصص کامپیوتر تو این کشور دیگه کار نیست؟! تا ابد باید پیش حاجی رحمانی باشیم؟
– یکم بالشت روی تختم رو جابجا کردم و حالت نشسته بهش گفتم: ببین حامد، داستان فقط کار نیست. اونو که خدا بزرگه. به قول بزرگترا، روزی دست خداست. بحث من چیز دیگه ای.
– علیرضا جون هرکی دوست داری، دوباره بحث زدو بند و خلاف و اختلاس و … وسط نکش. دکتر گفته به هیچ عنوان استرس و فشار عصبی برات خوب نیست. آقا همون قدیمیا یه جمله دارند که میگند ، شتر دیدی ندیدی! به من تو چه این داستانا. مگه فقط من و تو توی اون شرکت کار میکنیم. چرا بقیه چیزی نمی گند. ببین رفیق ما نمیتونیم جلوشون دربیاییم. چندبار باید بهت بگم.
نگاهش کردم و گفتم: ببین حامد منم چندبار باید بهت بگم، ما الان چیزایی فهمیدیم که شاید دیگران ندونند. اصلا شاید هم بدونند ولی نخوان کاری کنند. من اصلا به اونا کاری ندارم. ما هم اگه نمیدونستیم مشکلی نداشت. ولی الان یه سری چیزا رو میدونیم نمیتونیم بی تفاوت باشیم. لااقل من نمیتونم بی تفاوت باشم. پای همه خطراتش هم وایسادم. تو اگه میترسی یا پشیمون شدی میتونی خودتو بکشی کنار. من بهت حق میدم ولی من تا آخرش میرم.
حامد یه آب معدنی باز کرد و ریخت تو لیوان برام و داد بهم و گفت: دمت داداش. ما رو اینطوری شناختی؟ من اگه چیزی میگم بخاطر خودته. بخاطر سلامتیت. ببین الان کجایی! وگرنه من هیچ وقت رفیق نیمه راه نبودم و نخواهم بود.
تو همین حین که حامد داشت حرف میزد یهو خانم پرستار پرده تخت رو کنار زد و به شبنم که بغلش ایستاده بود گفت: بفرمایید خانم تختشون اینجاست.

پایان قسمت شش

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.