داستان تگرگ و شبنم – قسمت هفت

هروقت سعی کردم از چیزی یا کسی فرار کنم، بیشتر بهش نزدیک شدم.
اون روز هم وقتی شبنم رو کنار پرستار دیدم، فهمیدم که دیگه فرار بی فایده است و وقت رودررو شدن با ماجراست.
شبنم تا منو دید اومد کنار تختم و با صدای بغض گرفته گفت: علیرضا چی شده؟ اینجا چیکار می کنی؟ چرا جواب تلفنامو نمیدی؟ نمیگی از نگرانی صدبار مُردم و زنده شدم؟
به چشماش نگاه میکردم. واقعیت اینه برای هیچ کدوم از سوال هاش جوابی نداشتم. سکوت رو کردم تنها پناهگاهم و هیچی نگفتم.
یه چند ثانیه ای همینطور فقط به هم نگاه میکردیم. هرچقدر اشک تو چشمهای شبنم آماده جاری شدن بود، بغض تو گلوی من آماده ترکیدن. سکوت سنگینی شده بود.
حامد که درجریان بود مثل همیشه و مثل ناجی ها به دادم رسید. سکوت فضا رو شکوند و گفت: شبنم خودتو ناراحت نکن. چیزیش نیست که، یکم فشارش بالا پایین شده. دکتر گفت سرمش تموم بشه میتونیم ببریمش. تلفنش هم جا مونده دفتر برا همین جواب نداده.
حامد که با خوش زبونیش داشت فضا رو از التهاب خارج میکرد ادامه داد، میدونی شبنم خانم، این علیرضای ما یکم نازک نارنجی تشریف دارند. یکم باید هواشو بیشتر داشته باشید. درسته علی جان؟! به هرحال….
سکوتم رو شکوندم، حرف حامد رو قطع کردم و گفتم: نه درست نیست.
حامد جا خورد، شبنم بیشتر.
رومو کردم به پنجره کنار تخت و به آسمون پشن پنجره چشم دوختم ولی شبنم رو مخاطب قرار دادم و گفتم: من تلقنم رو جا نزاشتم. زنگاتو هم میدیدیم. اما از قصد جواب نمیدادم.
حامد دست پاچه پرید وسط حرفمو گفت: علیرضا چی میگی؟ حالت خوبه؟ بزار دکتر رو صدا کنم. و رو کرد به شبنم و با صدای آروم گفت: فکر کنم اثر آرامبخش ها باشه. نمیفهمه داره چی میگه.
– اتفاقا خیلی خوب میفهمم چی دارم میگم. خانم شبنم رحمانی ، من علیرضا راد ، ۲۷ ساله ، کارشناس ارشد کامپیوتر و کارمند شرکت بازرگانی رحمانی، به مدیریت پدر شما، در صحت سلامت عقل اعلام میکنم، علاقه من به شما بخاطر پول و موقعیت خانوادگی شما بوده و هرگز هیچ علاقه ای به خودتون نداشتم و ندارم. حالا هم تصمیم گرفتم با خودم رو راست باشم و بهتون حقیقت رو بگم. میدونم از من متنفر میشید ولی فکر کنم دونستن حقیقت بی ارزد به این تلخی.
اینا رو گفتم و ملحفه رو کشیدم روی سرم. اما از زیر ملحفه یه تصویر تاری از اتاق مشخص بود. شبنم که شوکه شده بود زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون. حامد از شبنم بیشتر شوکه شده بود. ولی به خیال خودش باید گند منو جمع میکرد. پس بلافاصله رفت دنبال شبنم تا بتونه یه جوری قضیه رو ماست مالی کنه.
اوضاع خوبی نبود. با این که تخت من کنار پنجره بود و هوا تازه از بیرون میومد تو اتاق ولی به سختی میتونستم نفس بکشم. انگار هوا سنگین بود.
نمیدونم اما حس میکنم باید این حرفا رو میگفتم. باید این قضیه همینجا تموم میشد. باید راهم رو انتخاب میکردم.
چند دقیقه بعد حامد برگشت. شوکه شده و عصبانی. ملحفه رو از روم زد کنار و با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت: کلا قاطی کردی آره! مغزت معیوب شده؟
ملحفه رو کشیدم روم و بهش گفتم حامد اصلا حوصله ندارما. برو میخوام تنها باشم.
– حوصله نداری؟ به درک! هیچ فهمیدی با دختر بیچاره چیکار کردی. اصلا باخودت چیکار کردی؟
– وای حامد چقدر حرف میزنی. من بهتر از تو میدونم چیکار کردم و چیکار دارم میکنم. پس انقدر سرکوفت نزن. ببین من خودم به اندازه کافی حالم بد هست. تو دیگه بدترش نکن.
– ا… اینطوریه! خیلی خوب پس من شما رو با تفکراتتون تنها میزارم. ایشالله که رستگار شی.
حامد اینو گفت از اتاق رفت بیرون.
حالم خوب نبود. حال جسمیم رو به بهبود ولی حال روحیم داغون داغون بود.
سرمم که تموم شد دکتر اومد بالای سرم و گفت که مرخصم و میتونم برم.
از در بیمارستان که اومدم بیرون دیدم حامد کنار ماشینش منتظر من ایستاده. بی اعتنا از کنارش رد شدم. اومد جلومو گرفت و گفت: زشته یه پسر قهر کنه. به جای اینکه من طلبکار باشم تو طلبکاری؟ اصلا اینا رو ولش کن. بشین تو ماشین هم برسونمت هم یه خبر تازه بهت بدم. الو با تو ام ها میگم یه خبر داغ دارم برات. بشنوی کلی حالت عوض میشه. از مینا رئوف خبر دارم برات!

پایان قسمت هفت

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها