داستان تگرگ و شبنم – قسمت هشت

مینا رئوف یه دختر سی ساله، خوش بر و رو ، خوش تیپ و تو کار خودش که حسابداری بود به شدت خبره. طوری که توی اون چند سال حضورش تو شرکت کلی ارتقا شغلی گرفته بود. البته پشت سرش خیلی حرف و حدیث زیاد بود. چمیدونم میگفتند این ارتقا شغلش بخاطر کار خوبش نیست، بخاطر دلبری ها و لوندی هاش هست و …
جالبش اینجا بود که خودش هیچوقت نا تایید میکرد و نا تکذیب. کلا سرش تو کار خودش بود.
چند وقت پیش که من به یه سری از قرارداد های شرکت شک کردم، یکی از کسایی که میتونست شک منو تبدیل به یقین کنه همین مینا رئوف بود، ولی روابط نزدیکش با مدیران شرکت و روابط سرد من باهاش مانع این میشد که بتونم به راحتی ازش آمار بگیرم.
برای همین با حامد قرار شد سر یه موضوع کوچیک امتحانش کنیم ببینیم آیا قابل اعتماد هست یا نه. در مورد یه قرارداد قدیمی شرکت به بهونه تکمیل دیجیتال کردن بایگانی ازش سوال کردیم تا ببینم اطلاعاتی که میخواهیم رو به ما میده؟
حامد رفته بود ازش خواسته بود و قرار بود بهمون جوابش رو بده. که گویا امروز به حامد جواب داده بود.
حامد وقتی اسم مینا رئوف رو آورد بی معطلی برگشتم سمتش و گفتم سوار شو بریم.
مینا رئوف میتونست خیلی کمکمون کنه تو این قضیه، و حالا که زنگ زده بود به حامد یعنی یه جورایی قابل اعتماده. برای همین در کنار دلهره یکمی هم هیجان داشتم.
اما حامد که متوجه حساسیت ماجرا بود، برعکس من اصلا هیجان زده نبود بلکه با خونسردی و حالت فکر بهم گفت: ببین علیرضا من فکر میکنم به این مینا رئوف نباید اعتماد کنیم. رفتارش مشکوکه. فقط یه پیام داده و ساعت شش تو یه کافه قرار گذاشته. واسه یه سوال ساده که تلفنی یا تو شرکت هم حتی میتونست جوابش رو بده، چرا اینطوری مرموز قرار گذاشته؟ و تاکید کرده تنها بریم پیشش.
حرف حامد منطقی بود. ما یه سوال ساده ازش پرسیده بودیم. چرا انقدر معمایی کرده بود داستان رو. ولی هیجان و دلشوره ام روی فکر کردن تاثیر گذاشته بود و به حامد گفتم، حالا میریم میبینم موضوع چیه.
حامد با نگرانی نگام کرد و گفت: علیرضا، این مینا رئوف آدم چموشی هست. دوست و دشمنش معلوم نیست. از کجا معلوم بو نبرده باشه و نخواد ما رو بفروشه؟
– بفروشه؟ به کی؟ برای چی؟
– بابا اون ادم عجیب غریبی هست. تا دیروز جواب سلام ما رو به زور میداد، یهو حالا قرار محرمانه تو کافه میزاره. خوب این مشکوکه دیگه.
– ببین حامد به هر حال این الان تنها راهمونه که بتونه ما رو به بخش از اون مدارکی که میخواهیم برسونه. تازه اون یه هفته دیگه داره از شرکت و ایران میره. شاید واقعا بخواد یه حالی بده. به هرحال من فکر کنم ارزش این ریسک رو داشته باشه.
– باشه هر چی تو بگی. ما که دلو زدیم به دریا بریم ببینیم چی میشه.
حامد اینو گفت و راه افتاد. کافه یه جایی بالای شهر بود. یه کافه باکلاس و بزرگ. رفتیم تو کافه. یه میز گرد گوشه دیوار بود که اونجا نشسته بود. رفتیم سمتش و سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم.
بعد یه سکوت نصفه و نیمه حامد گفت خانم رئوف مدارک رو اوردید؟
– مدارک که آماده است. منتها تو شرکته.
حامد یهو با تعجب گفت؟ تو شرکت؟ ببخشید؟ مگه قرار نبود مدارک رو به ما بدید؟
مینا با همون خونسردی که داشت قهوه میخورد گفت: چرا هنوزم قرارمون سرجاشه. من قرار بود مدارک رو به شما بدم که میدم. منتها اینجا نه! صبح توی شرکت بهتون میدم.
حامد عصبی شد و با صدای طعنه دار پرسید: ببخشید، پس این قرار معنیش چیه؟ الان اینجا چیکار میکنیم؟
یه قلوب دیگه از قهوه اش رو خورد و روشو کرد به من و گفت: اینجا برای کار مهمتری جمع شدیم. درسته علیرضا خان؟
نگاه معنا دارم که از اول بهش بود رو ادامه دادم و هیچی نگفتم. حامد به جای من گفت: ببین خانم رئوف، چرا داستان رو معمایی میکنی؟ ما یه چیزی از شما خواستیم، شما هم قرار بود به ما بدید. حالا معنی این رفتارها چیه؟
مینا رئوف رو به حامد کرد و گفت: من داستان رو معمایی نکردم. ولی اخه ببین. علیرضا راد ، داماد آینده حاجی رحمانی ، مدیر یکی از هولدینگ های بزرگ کشور ، چند وقته دنبال مدارک بر علیه پدرزن آیندش میگرده. این معمایی نیست؟ به خدا از صد تا داستان، معمایی تره.

پایان قسمت هشت

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها