داستان تگرگ و شبنم – قسمت نه

من و شبنم بعد از اتفاقات اون پروژه درسی و اتفاقت تلخش، رابطمون خیلی خوب شده بود. انگار که اون اتفاقات باید میافتاد تا ما همو بیشتر بشناسیم. یه طوری به هم علاقه مند بشیم. طوریکه اواخر دانشگاه تصمیم گرفته بودیم رابطه مون رو جدی کنیم. یادمه یه روز تو حیاط دانشگاه وقتی داشتیم نسکافه میخوردیم. شبنم بهم گفت که میخواد با پدرش صحبت کنه تا ما بریم خواستگاری. اما راستش مشکلات بینمون خیلی زیاد بود. از سطح مالی تا فرهنگی، زمین تا آسمون خانواده هامون با هم فرق داشتند. بعدش هم من یه دانشجو بودم که حتی هنوز کار مشخصی هم نداشتم. ولی از طرفی خیلی به شبنم علاقه مند شده بودم. دوستش داشتم. گاهی فکر میکردم چی میشد این بحث مادیات و اختلاف طبقاتی و فرهنگ خانواده و … نبود تا هرکی با هرکی دوست داشت بدون دغدغه بهش برسه.
اما دنیا این شکلی نبود، حداقل برای ما. هروقت این بحث رو پیش میکشید، سعی میکردم با جواب های سربالا و … یه جوری بحث رو عوض کنم و بپیچونمش. تا اینکه یه روز جلومو گرفت و گفت میخواد با هام حرف بزنه. راستش میدونستم چی میخواد بگه، مثل همیشه سعی کردم بپیچونم بحث رو ولی نشد، شبنم خیلی مصّر وایساد جلومو گفت: فکر میکنی من کی ام؟ منو چطوری دیدی علیرضا؟ چه تصوری درمورد من داری؟
بهش گفتم: چی شده مگه شبنم؟
حرفشو ادامه داد و گفت: چی شده؟ یعنی تو نمیدونی؟ چرا خودتو به اون راه میزنی! هر دفعه میام باهات صحبت کنم حرفو عوض میکنی و بحث رو میپیچونی! فکر کردی من از اون دخترای آویزونم؟ نه اخوی تو یکی که خیلی خوب باید منو بشناسی تو این مدت!
شبنم رو تا حالا اینطوری ندیده بودم، یه حس عصبانیت به همراه بغض.
نزدیکش شدم و گفتم: شبنم حالت خوبه!
با همون عصبانیت ادامه داد: نه حالم خوب نیست. از دستت خیلی عصبانی ام علیرضا! تو اگه منو دوست نداشتی چرا…
حرفشو قطع کردم و گفتم: کی گفته من تو رو دوست ندارم؟
– حرفات، رفتارت.
– اشتباه میکنی شبنم جان. اصلا مگه میشه تو رو دوست نداشت؟!
بغضش که داشت میشکست رو نگه داشت و گفت: پس معنی این رفتارها چیه؟ این حرفا، پیچوندنا، فرار کردنات از من؟
نتونستم طاقت بیارم. دلم پیشش بود. یجورایی از دوست داشتن دیوونش شده بودم. پس بهش گفتم:
ببین شبنم، فک نمیکنم کسی باشه که اندازه من دوستت داشته باشه. ولی …
– ولی چی علیرضا؟
نمیتونستنم حرف بزنم. بغضم گرفت، دلم برای خودم سوخت. اما باید میگفتم. پس ادامه دادم و گفتم: ولی اینکه شاید قسمت نیست ما با هم باشیم.
– هیچ معلوم هست چی میگی؟
– تو حرفم نپر شبنم. فقط گوش کن. اره میفهمم چی میگم. ببین زندگی که فقط دوست داشتن نیست. من خیلی فکر کردم. من و تو نه از نظر خانواده هامون، نه از نظر مالی و … به هم نمیخوریم. ما خانواده بیچاره ای نیستیم ولی خوب شما خیلی پولدارید. ماشینی که همین الان تو داری، من چهارسال باید کار کنم و کل حقوقم رو پس انداز کنم تا شاید بتونم یه دونه از اینا بخرم. اونوقت چجوری میتونم خوشبختت کنم؟
شبنم که دیگه بغضش ترکیده بود و گریه اش گرفته بود، برای اینکه اشکاش رو من نبینم بدون هیچی بگه دستش رو گرفت جلو صورتش و بدو رفت سوار ماشینش شد و رفت.
وقتی که شبنم رفت بغض منم ترکید. طاقت دیدن غم و غصه شبنم رو نداشتم. سخت ترین حرفای زندگیم رو زده بودم. بد مهلکه ای بود. پا گذاشته بودم رو قلبم و اون حرفا رو گفته بودم. حالا نمیدونستم باید چکار کنم. رفتم سمت خونه. پیاده و تنها. راه رفتم و راه رفتم. فکر کردم و راه رفتم. شکستم و راه رفتم…
رسیدم دم خونه. یهو یکی دستش رو گذاشت رو شونم، برگشتم. حامد بود. دوسه بار صدام کرد و گفت: علیرضا حالت خوبه؟ چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟
برگشتم و فقط نگاهش کردم.
حامد که نگاهم رو دید گفت: نه مثل اینکه حالت خوب نیست الان درستت میکنم. منو به زور نشوند تو ماشین و برد بام تهران. کنار یه دکه وایساد و یه آبی به سر و صورتم زد و با دو تا دلستر لیمومیی خنک نشستیم روبروی تهران. ماجرا رو که بهش گفتم شاکی شد از دستم و بلند شد گفت: بیا چند ساعت تنها بودی، ببین چه گندی به زندگی و آیندت زدی. پسر خوب دیوانه ای مگه تو؟ راست راست تو چشمهای دختری که دوستش داری نگاه کردی و گفتی چون ما پول نداریم و شما پولدارید به درد هم نمیخوریم و خداحافظ؟ واقعا نمیدونم چی بهت بگم.
اینو گفت و رفت سمت ماشین.
– کجا؟ چیکار میکنی؟
بهم نگاه کرد و گفت: میخوام گندی که زدی رو درست کنم.

پایان قسمت نه

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها