داستان تگرگ و شبنم – قسمت ده

وقتی حامد گفت میخوام گندی رو که زدی درست کنم متوجه منظورش نشدم و گفتم یعنی چی؟ چجوری؟
حامد کتش رو از ماشین اورد بیرون و گفت : چجوری نداره!
بعد دست کرد تو جیب کتش و گوشیش رو درآورد و گفت شماره شبنم رو بده.
-شماره شبنم رو واسه چی میخوایی؟
-واسه اینکه بهش زنگ بزنم.
-زنگ بزنی؟ زنگ بزنی که چی بگی؟
-من قرار نیست چیزی بگم. تو قراره حرف بزنی!
هیچی از حرفای حامد نمیفهمیدم. انگار قدرت تحلیلم دچار مشکل شده بود یا اینکه حامد فارسی حرف نمیزد! نگاهم رو حامد فیکس کردم و گفتم: میشه دقیقا بگی میخوایی چکار کنی تا منم تو جریان قرار بگیرم؟
حامد دهنشو جمع کرد به نشانه اینکه چرا انقدر خنگ شدی و گفت: بابا گفتم که من قرار نیست کاری کنم. من فقط شمارشو میگیرم و تو حرف میزنی. چون مطمئنا الان از دست تو عصبانی هست و شماره تو رو جواب نمیده.
– من حرف بزنم؟ چی بگم؟
– غلط کردم. میگی غلط کردم. اشتباه کردم. نفهمیدم. حالم خوش نبود یه چرتی گفتم. ببخشید و … از این جور حرفا.
– عمرا. من منت کشی نمیکنم.
– چرا میکنی. بعدش هم یه قرار میزاری تو یه کافه ای جایی میری شخصا گندی که زدی رو جمع میکنی. تمام.
حامد مثل همیشه در نقش ناجی ظاهر شده بود ولی ایندفعه فرق داشت. نمی تونستم حرفشو گوش کنم. اخه برم بهش چی بگم. درسته که حرفای تندی بهش زدم ولی واقعیت بود. من واسه خودش اون حرفا رو زدم.
به هر حال حامد کار خودشو کرد ، زنگ زد و قرار شد شبنم رو ببینم.
یه کافه دنجی بود نزدیک دانشگاه. گاهی با بچه ها میرفتیم اونجا. رفتیم اونجا. من و شبنم. نشستیم به صحبت کردن. سخت شروع کردیم به حرف زدن. با غلط کردم من شروع شد و با عیب نداره پیش میاد شبنم ادامه پیدا کرد. به هر حال ته دل جفتمون با هم بود. پس حرف زدیم. گفتیم از خودمون و اتفاقات گذشته. از اینکه چرا اصلا الان اینجاییم و اینطوری شده. گفتیم و گفتیم تا اینکه شبنم یه چیزی بهم گفت که سورپرایزم کرد.
شبنم گفت: ببین علیرضا من به حرفای تو اون روز خیلی فکر کردم. درسته که خیلی اذیت شدم ولی خوب تصمیم گرفتم تسلیم نشم.
حرفای شبنم یکم برام گنگ بود و متوجه منظورش نشدم. قبل اینکه حرفی بزنم ، خودش از نگاهم فهمید و گفت: میدونم متوجه نشدی ولی بزار حرفام تموم شه متوجه میشی.
و ادامه داد: مهمترین چیزی تو حرفات به من بود، این بود که تو الان درامد نداری و چجوری میخوایی از پس زندگیمون بر بیایی و از این حرفا درسته؟
بعد خودش ادامه داد: حالا من یه فکری کردم. میدونی که بابای من یه شرکت بازرگانی بزرگ داره. و تو این شرکت مطمئنا برای یه متخصص کامپیوتر یه شغل خوب هست. بخصوص وقتی سفارش شده دختر صاحب شرکت باشه. درسته؟
جا خورده بودم. تا اومدم چیزی بگم شبنم نذاشت و ادامه داد: نمیخواد هیچی بگی. آقا تو مگه این ترم درست تموم نمیشه؟ خیلی خوب …
حرف شبنم رو قطع کردم و گفتم: شبنم معلوم هست چی میگی. بابا کی بعد دانشگاه به یه دانشجو کار میده. بدون سابقه و رزومه و …. بعدشم من هنوز تجربه کار ندارم.
شبنم گفت: اول اینکه به نظر من تو از خیلی ها دانش و تجربه کاریت بیشتر هست. بعدشم فکر اونجا رو هم کردم. اول من معرفیت میکنم و به عنوان کارآموزی میایی اونجا. بعدش مطمئنا پدرم کارت رو ببینه سه سوت استخدامت کنه. اینطوری هم کار داری، هم به پدرم نزدیک میشی و اون تو رو میشناسه و مطمئنم میتونی اعتمادشو جلب کنی. اینطوری راه هموار میشه برای رسیدن ما به هم.
شبنم فکر همه جا رو کرده بود. همه چی به نظر درست و بی نقض میومد. ولی من یکم دلشوره داشتم.
بهش گفتم قبول ولی حامد هم باید بیاد. اول اینکه باعث میشه قضیه پیش پدرت لو نره و طبیعی تر جلوه میکنه که فقط برای کارآموزی اومدیم. ثانیا حامد کمک خوبی و اونم به شدت به کار نیاز داره و از همه مهتر من تنهایی نمیتونم. یکی باید همراهم باشه.
شبنم قبول کرد و قرار شد با پدرش صحبت کنه و اول ماه بریم دفتر حاج آقا رحمانی…

پایان قسمت ده

دیدگاه شما:

Your email address will not be published.

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها