داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت یک

سعید مراقب باش… سعید…

وای…. یا حسین….

سعید… سعید… صدامو میشنوی؟!

یکی زنگ بزنه آمبولانس؟!

ای وای به یلدا چی بگم…؟! خدایا کمک کن.

بلند بلند داد میزدم و برای سعید کمک میخواستم. سعید تو بغلم و دنیا روسرم خراب بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. هزارتا مشکل داشتیم و حالا با این تصادف بیشتر و بیشتر هم می شد. بالاخره آمبولانس رسید و سعید رو بردیم بیمارستان. بیمارستان نزدیک بود و زود رسیدیم.

به محض رسیدنمان به بیمارستان سعید رو بردند تو اورژانس و منم بالاجبار رفتم دنبال کارای پذیرش. پس از انجام کارهای اولیه پذیرش ناگهان پرستار گفت: آقا… آقا… موبایل دوستتون دارد زنگ میخوره.

موبایل سعید بود. وقتی نگاه کردم دیدم یلداست. رد تماس دادم. واقعا نمی دونستم باید چی بهش بگم. اصلا چطور بهش بگم. نمیدونستم و مغزم هم کار نمیکرد. اون هم ول کن نبود و زنگ پشت زنگ.

با خودم گفتم بالاخره که چی… باید بدونه. اما آخه اگر پرسید اونجا چیکار می کردید، چی بگم؟ اگر گفت چرا به من نگفتید؟ اگر گفت…. هزارتا سوال بی جواب بود که برای هیچکدامشان جوابی نداشتم. اما از طرفی جواب ندادنم هم بیشتر نگرانش میکرد. نمیدونستم چکار باید بکنم.

تو شیش و بش گفتن یا نگفتن به یلدا بودم که ناگهان یکی صدام کرد: علیرضا… علیرضا…

صداش به نظرم آشنا اومد. با ترس برگشتم و دیدم دیباست.

دیبا از دوستای مشترک من و یلدا بود که تو بیمارستان در حال گذاراندن دوره دکتراش بود. بیشتر از یکسال بود ندیده بودمش و بدلیل یکسری اتفاقات در گذشته خیلی باهم سرسنگین بودیم. اما خوب اونروز شرایط سعید، ماجرا را استثنا کرده بود. حضور دیبا تو بیمارستان میتوانست کمک بسیار خوبی باشه. برای همین بی تفاوت به گذشته گفتم: دیبا… تو اینجا چیکار میکنی؟

با تعجب گفت: وا.. من که سرکارمم تو اینجا چیکار میکنی؟

– من…. اِ….

– علیرضا چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

– راستش چجوری بگم. سعید…

-سعید چی؟

-راستش سعید تصادف کرده، یعنی ماشین بهش زده و …

– چی!؟ کِی؟! الان کجاست؟!

– بردنش اورژانس و ….

نگذاشت حرفم تموم شه و به سمت اورژانس دوید.

تموم وجودم نگران بود. با اینکه رفاقت من و سعید خیلی قدیمی نبود اما به خاطر اتفاقاتی که پارسال برای سعید افتاد، رفاقتمون عمیق شده بود. تمام مدت دعا دعا میکردم حالش خوب باشه. کارای پذیرش رو که انجام دادم رفتم اورژانس پیش سعید که دیدم نیست. فقط دیبا اونجا بود.

نگران شدم و با عجله گفتم: سعید چی شد؟ کجا بردنش؟

دیبا با آرامش گفت: نگران نباش حالش خوبه. فقط دستش موبرداشته بود که بردند دستش رو گچ بگیرند. ولی حال عمومیش خوبه و بزودی بهتر هم میشه. نگران نباش.

یه آنفس راحت کشیدم ولی همچنان نگران بودم. درسته سعید حالش خوب بود ولی هنوز ماجراها ادامه داشت. مخصوصا زمانی که یلدا متوجه موضوع بشود. تازه داستان از آنجا شروع می‌شود.

دیبا ناگهان موبایلش زنگ خورد و گفت ببخشید من الان برمیگردم و از اتاق رفت بیرون. تو همین حال و هوا، موبایل سعید دوباره زنگ خورد. با استرس از اینکه یلداست گوشی رو نگاه کردم اما این بار با کمال تعجب فرشاد بود.

فرشاد هم دانشگاهی من و سعید بود. یک پسر رفیق باز و به شدت خوشگذرون و به نظر من الافی که من باهاش میونه خوبی نداشتم ولی سعید باهاش بیشتر رفیق بود.

با تعجب جواب دادم و قبل از اینکه چیزی بگم، فرشاد طلبکارانه گفت: سعید… سعید کجایی پس؟ بابا این دختره ده بار به من زنگ زد، مگه نرفتی سر قرار؟

عصبانیت هم به استرسم اضافه شد. باید حدس میزدم این قرار کار فرشاد بوده باشه. فرشاد لعنتی….

با عصبانیت برگشتم گفتم: فرشاد… پس کار تو بود. خیلی آشغالی فرشاد… مگه اینکه دستم بهت نرسه و تلفن رو با همان عصبانیت قطع کردم.

تو همین حین دیبا برگشت تو اتاق و ازم پرسید: کی بود علیرضا؟ چرا انقدر عصبی شدی؟

-هیشکی. مهم نبود.

– ولی مثل اینکه مهمه چون دوباره داره زنگ می زنه. گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم و سرسنگین گفتم: مهم نیست از دوستای سعید بود. بعدا خود سعید باهاش صحبت میکنه.

با نگاهی که معلوم بود باور نکرده گفت: اوکی و ادامه داد: راستی علیرضا به یلدا گفتی؟ خبر داره؟

اخ اخ یلدا… پاک یادم رفته بود. وقتی دیبا این جمله رو گفت دوباره غم عالم رو سرم هوار شد.

با اضطرابی که نمیشد پنهان کرد گفتم: راستش… نه! یعنی اصلا انقدر هول شدم یادم رفت به یلدا زنگ بزنم. میدونی دیبا اگه بتونی تو زحمتش رو بکشی خیلی عالی میشه.

دیبا هم گفت حتما و رفت تا به یلدا زنگ بزنه.

زنگ های پشت هم فرشاد یک طرف، حضور دیبا با اون اتفاقات گذشته بینمون هم یک طرف، حالا هم باید خودم رو آماده میکردم برای رو در رو شدن با یلدا در بیمارستان و تو این اوضاع.

 

پایان قسمت یک

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer