داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت دو

زنگهای پشت سر فرشاد دیگه واقعا عصبیانی ام کرده بود، اگه دست خودم بود دوست داشتم تمام دق و دلیمو سرش خالی کنم و ازش انتقام بگیرم، ولی خوب نمیشد.
روز بدی را داستم می گذراندم. اصلا شرایط مناسب نبود. حس رویارویی با یلدا تو اون موقعیت تبدیل به یک کابوس نا تمام شده بود. مغزم کار نمی کرد واقعا. آمادگی این شرایط رو نداشتم. ولی خوب از طرفی هم باید به خودم میومدم و شرایط رو کنترل میکردم.
پس بالاخره با عصبانیت بیشتر از قبل جواب فرشاد رو دادم و گفتم: چیه فرشاد؟ چرا ول نمیکنی؟
فرشاد با پررویی همیشگی گفت: تو چرا تلفن سعید رو جواب میدی؟ خود سعید کجاست؟
– تو چاهی که تو براش کندی.
– چاه چیه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
– می‌خواهی بدونی؟ سعید بیمارستانه. نزدیک همون قراری که تو گذاشتی براش، تصادف کرد.
فرشاد جا خورد و با صدای ترسیده پرسید: تصادف؟ بیمارستان؟ چرا و چطور؟ حالا حالش چطوره؟ زنده است؟
با تنفر گفتم: فرشاد. چرا هر جا تو هستی یه اتفاق بدم هست؟ ببین دور سعید رو خط بکش. تو و سعید هیچ نقطه مشترکی برای رفاقت ندارید. من نمیدونم چی تو سرت میگذره ولی این هم به نفع خودت هست هم به نفع سعید…
فرشاد با وقاحت جواب داد: چی میگی علیرضا؟! من میگم حال سعید چطوره تو من را نصحیت می کنی؟ کدوم نقشه؟ کدوم چاه؟
گوشی رو از دست راستم دادم به دست و چپم و با صدای بلندتری گفتم: فرشاد می خواهی چی را ثابت کنی. هر کی نشناست من تو رو خوب میشناسم. برای من چهارتایی نیا.
ناگهان وسط صحبتامون دیبا برگشت تو اتاق. تا دیبا را دیدم مجبور شدم تلفن رو قطع کنم.
من را با اون حالت دید شک کرد. اما تو آمد سوالی بپرسه، سریع ازش پرسیدم: چی شد؟ به یلدا گفتی؟
با من و من جواب داد: آره بهش گفتم… راستش هم جا خورد هم کلی عصبی شد. و گفت سریع خودش را می رسونه. الانم تو راه بیمارستانه!
رفتم کنار پنجره اتاق و با استرس گفتم: از همین میترسیدم. یلدا به بیمارستان برسد، باهاش داستان داریم.
دیبا که حال نزارم رو دید رفت سمت آب سرد کن و یه لیوان آب برام اورد و گفت: بخور، حالتو بهتر میکنه.
با اینکه به شدت تشنم بود، دستش رو رد کردم.
ناراحت شد ولی به روش نیاورد. فقط گفت: علیرضا مطمئنی همه چی روبراهه؟ اتفاق دیگه ای نیفتاده؟ اصلا چرا یلدا انقدر عصبانی بود. داستان چیه؟ خوب بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم.
راستش حضور دیبا در کنارم آرامشبخش بود و به شدت آرومم میکرد. اما همچنان دلم باهاش صاف نبود و یه جورایی حضورش رو قرضی حساب میکردم و اصلا آماده این رودررویی نبودم. اما خوب از طرفی هم حوصله رودررویی با یلدا و توضیح دادن بهش و …هم نداشتم. بنابراین تصمیمم رو گرفتم.
از روی صندلی بلند شدم و به دیبا گفتم: ببین دیبا، به حرمت اون گذشته ای که با هم داشتیم، ازت یه خواهش دارم.
دیبا تو چشمام نگاه کرد و گفت: بگو… هرچی میخواهی بگو.
صدام رو آروم کردم و نزدیکش شدم و گفتم: دیبا ازت میخوام که حواست به سعید باشه، چون من باید برم. لطفا فعلا هم ازم چیزی نپرس. ببین من امروز روز خوبی نداشتم، الانم یلدا بیاد مطمنم که با هم بحثمون میشه. و این به نفع هیچکی نیست. پس من بهتره برم تا وقتی یلدا میاد اینجا نباشم. نمیدونم شاید بعدا همه چی رو برات توضیح دادم. ولی الان ازم نخواه بگم. میدونم درکم می کنی. مرسی.
دیبا از اون لبخند های خاص و پر معنیش زد با یه حس عجیبی گفت: باشه. اینبارم هر چی تو بگی علیرضا.
اون حس و سنگینی جمله دیبا، سختیِ امروزم رو تکمیل کرد. هنوز تو چشماش عشق رو میدیدم. و دوست داشتنش رو میفهمیدم. آخه اون بلد نبود مثل من نگاهشو بدزده و دوست داشتنش رو مخفی کنه. همیشه چشمانش لو میدادنش.
ولی چه کنم که همچنان بخاطر داستانهای اخیر دلم باهاش صاف نبود.
اگرچه هنوز هم باورم نمیشد من و دیبا یکسال هست با هم نیستیم. یعنی هر کسی که مارو میشناخت باورش نمیشد. بالاخره با دزدیدن نگاهم از دیبا، از بیمارستان اومدم بیرون. خراب و داغون. خسته و له. فقط میخواستم از اونجا برم و خودم رو برسونم خونه.
اما انگار قرار نبود سختی های اونروز تموم بشوند.
موقع خروج از بیمارستان، دم در اورژانس، ناگهان یلدا رو دیدم…

پایان #قسمت دو

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer