داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت سه

مثل اینکه قرار نبود مشکلات اون روز تموم بشه.
وقتی خواستم از بیمارستان بیرون بیام، دم در اورژانس یلدا را دیدم. خودم را آماده کرده بودم برای هزار توجیه و حرف و بحث، برای جواب دادن به اینکه چرا به قولی که بهش داده بودم عمل نکردم. چرا مراقب سعید نبودم و …
اما ناگهان متوجه شدم اصلا یلدا منو ندیده، مضطرب از نگهبانی سوال پرسید و به سرعت به سمت اورژانس رفت. چیزی که مشخص بود، اصلا حال خوبی نداشت. اضطراب و نگرانییش از دور هم پیدا بود.
یه نفس راحت کشیدم و خواستم بیمارستان را ترک کنم. اما نمیدونم چرا وقتی حال یلدا رو دیدم، عذاب وجدان عجیبی کل وجودمو گرفت. یه جورایی خودم رو مقصر این اتفاق میدونستم. من قرار بود بیشتر هوای سعید رو داشته باشم و مثل چشمام مراقبش باشم. ولی حالا سعید با دست شکسته رو تخت بیمارستانه. این یعنی من کوتاهی کردم. دائم یه حسی بهم میگفت باید برم و همه چی رو به یلدا توضیح بدم. چون من به یلدا قول داده بودم اگه سعید یه وقتی یه جایی خواست کج بره جلوشو بگیرم. اما حالا چی وسط ماجرا سعید و تنها گذاشتم و دارم از معرکه فرار میکنم.
کمی جلوتر یه شیر آب بود، رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم، خودم رو جمع و جور کردم و برگشتم تو اورژانس.
رفتم تو اتاقی که سعید بستری بود. یلدا که پشتش به من بود داشت با لحن تند به سعید میگفت: این بود نتیجه اون همه نصیحت و صحبت که با هم کردیم سعید؟ تو بهم قول داده بودی سمت اون دختره نری. بعد میزنی زیر قولت؟ خجالت نمیکشی؟ مگه تو بچه ای که من باید بیست و چهاری مراقبت باشم.
طاقت نیاوردم و پریدم تو صحبتاشون و یلدا رو مخاطب قرار دادم و گفتم: اونیکه باید خجالت بکشه منم.
یلدا برگشت و تا منو دید جا خورد و سعید بیشتر.
با صورتی شخم خورده از روزگار که نگرانی توش کشت شده بود، با لحن کنایه طور گفت: به به. علیرضا خان. دست شما درد نکنه. همیشه انقدر خوب مراقب رفیقاتون هستید؟
سعید گفت: یلدا تو از من عصبانی هستی چرا سر علیرضا خالی میکنی؟
یلدا ادامه داد: حرف نزن سعید. از علیرضا بیشتر از تو عصبانی ام.
گفتم: سعید ایرادی نداره بزار بگه. حق داره. اما ببین یلدا…
یلدا حرفم رو قطع کرد و با همون عصبانیت گفت: نه تو ببین علیرضا… ببین رفیقت رو که چه بلایی سرش اومده. این بود معنی جمله یلدا نگران سعید نباش. مثل برادر خودم مراقبشم؟
سعید گفت: یلدا منکه چیزیم نشده، چرا انقدر شلوغش میکنی؟
در تایید حرف سعید گفتم : یلدا، خدا رو شکر خطر رفع شده. دیبا بهم گفت که یه مدت کوتاه دستش تو گچ باشه خوب میشه.
ولی یلدا همچنان عصبانی بود و با همون عصبانیت ادامه داد: اره چیزی نیست دستش خوب میشه. ولی فکرش چی؟ رفتارش چی؟ چ خاطرخواهی اون دختره چی؟ اونا چجوری خوب میشه. با قرار گذاشتن پنهونی با نسرین؟
با این حرفش سعید خیلی ناراحت شد و گفت: باز که شروع کردید. بابا مگه من بچه ام که هی میخواهید مراقبم باشید.
یلدا گفت: بچه ای دیگه وگرنه من نباید بیست و چهار ساعت برات بپا بزارم.
یه لیوان آب برداشتم و آوردم دادم به یلدا و گفتم: یلدا تو الان عصبانی هستی. اینجا هم بیمارستانه نمیشه جر و بحث کرد. و با اشاره ای بهش گفتم الان وقتش نیست.
سعید عصبانی تر شد و بهم گفت: چرا ایما و اشاره می کنی علیرضا. چی را میخوایی توضیح بدی که جلوی من نمیتونی؟ اینکه بپای خوبی برام نبودی. فکر کردی من نمیدونم تعقیبم میکردی. چند وقته عین چی مراقبی کج نرم و کج نیام. من همه چی رو میدونم علیرضا.
از این حرفش ناراحت شدم. نگاه کردم تو چشماش و با جدیت بهش گفتم: راست میگی سعید تو خیلی چیزا را میدونی اما خیلی چزها رو هم نمیدوتی. مثلا نمیدونی کی رفیقته و کی دشمنت. چون نمیدونی منو میپیچونی و با فرشاد میریزی رو هم که قرار امروز رو هماهنگ کنید و آخرش میشه این بلایی که سرت اومد. بارها هم بهت گفتم و با هم حرف زدیم ولی همیشه با همین دونستن هات که اینطوری تو حچل میفتی.
فضای اتاق به شدت ملتهب و پر از جر و بحث بود.
یلدا که از هردوی ما عصبانی بود، گفت: سعید تو که تکلیفت معلومه، بعدا باهات کار دارم. اما علیرضا از تو انتظار نداشتم. تو که میدونی من چقدر از نسرین بدم میاد، بجای اینکه جلوشو بگیری و نذاری بره سرقرار، از پشت فقط تعقیبش میکنی!؟ که چی بشه؟
گفتم: یلدا تو همه چی رو نمیدونی… بزار بعدا بهت توضیح میدم.
عصبانی تر و کلافه تر، بی اختیار با صدای بلند گفت: چی رو میخواهی توضیح بدی علیرضا؟ چی رو؟ چرا نمیگی؟ دیگه چیزی نمونده که پنهان بمونه.
راست میگفت دیگه چیز پنهانی نبود. و منم تحت فشار و عصبانی و البته بر خلاف میلم، گفتم: پس میخوایی بدونی آره؟! خیلی خوب. پس بدون اون دختری که سعید باهاش قرار داشت اصلا نسرین نبود… سارا بود.

پایان قسمت سه

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer