داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت چهار

گاهی شرایط کاری می‌کنند که مجبور میشی برخلاف میلت یک سری حرفها رو بزنی که شاید بهتر میبود نگی.
اون روز وقتی یلدا گفت ماجرا را بگو، بر خلاف میلم بهش گفتم که اونی که سعید باهاش قرار داشت نسرین نبود. سارا بود!
یلدا با چهره ای خوشحال از اینکه سعید با نسرین قرار نداشته اما نگران از اینکه سارا کیه ، از من پرسید: سارا؟ سارا کیه دیگه؟
نگاهی به سعید کردم و از سکوتش متوجه شدم همچین بدش نیومده از گفتن این موضوع به یلدا، چون سعید همیشه مشکل دارشت با گفتن خواسته هاش، مخصوصا به خواهر بزرگش یعنی یلدا.
یکم فضای غریبی بود. با این رفتم کنار تخت سعید و رو به یلدا گفتم: سارا همکلاسی جدید آقا سعید هست که تازه از دانشگاه اراک انتقالی گرفته به تهران.
یلدا با تعجب برگشت سمت سعید و گفت: سعید… علیرضا راست میگه؟! تو با این دختره سارا چه صنمی داری؟ اگه داری چرا به من تا حالا چیزی نگفتی؟
تو همین حین و وسط ماجرا دیبا اومد تو اتاق و گفت: بچه ها ببخشید باید بریم بیرون تا دکتر بیاد سعید رو معاینه کنه تا اگه مشکلی نیست مرخص بشه. برای همین باید اینجا خلوت باشه.
ما هم گفتیم باشه و لی تا خواستیم از اتاق بریم بیرون، سعید دستم رو گرفت و رو کرد به یلدا و دیبا گفت شما برید، علیرضا هم الان میاد.
دخترا تعجب کردند ولی خوب گوش کردند و رفتند. وقتی دخترا رفتند بیرون، سعید برگشت بهم گفت: علیرضا، جلو یلدا نخواستم بگم، اما تو آمار سارا رو از کجا داری؟
یه لبخندی زدم و گفتم: خبرا زود می پیچه سعید خان. اونم یه همچین خبرایی.
نگاهش رو خیره کرد بهم و جدی گفت: نه مثل اینکه غیر از هک و نفوذ به کامپیوتر دیگران، نفوذ کردن تو زندگی آدمها رو هم خوب بلدی.
حرفش رو به دل نگرفتم اما جدی شدم و گفتم: اولا اینکه من تو سیستمهای مشکل دار نفوذ میکنم تا مشکلات امنیتیشون رو متوجه شم و جلوی نابودیشون رو بگیرم. ثانیا تو زندگیت نفوذ نکردم. فقط به وظیفه رفاقتم عمل کردم که کج نری. بجای اینکه من طلبکار بشم حالا تو طلبکار شدی؟ بعدشم چیز زیادی نمیدونم. حالا تو بهم بگو ببینم اصلاچطور با این دختره سارا آشنا شدی؟
برگشت پشتش رو کرد به من با صدای کش دار گفت: ای بابا… یلدا رفت حالا نوبت توئه. بعدشم تو که همه چی رو میدونی دیگه چرا می پرسی؟
جدی تر گفتم: اره یه چیزایی میدونم،ولی گفتم که خیلی چیزا هم هست که نمیدونم. مثلا ربط این موضوع رو با فرشاد…!
از این حرفم جا خورد و با من و من گفت: فرشاد؟ فرشاد اصلا به این موضوع ربطی نداره!
بلند شدم رفتم اونور تخت دقیقا روبروش و گفتم: ببین سعید، من یلدا نیستم بخوایی بپیچونیم. با من رو راست باش بزار این ماجرا ختم به خیر بشه. وقتی حالت بد بود، فرشاد زنگ زد و وقتی من جواب دادم فک کرد تویی و یه چیزایی رو نا خواسته گفت، پس حالا مثل بچه آدم بگو داستان کامل از چه قراره. بگو چطور با سارا آشنا شدی و فرشاد این وسط چیکاره است؟!
نگاهشو کرد به من گفت: علیرضا میخواهی به چی برسی؟ بابا من مثلا مریضم. از صبح تا حالا هی دارید بازجویی میکنید منو. اصلا میدونی چیه اره اروز ما با هم قرار داشتیم. مثل هزار تا دختر پسره دیگه.
بلند شدم اومدم این ور تر و با یه لبخند کوتاه گفتم: ما؟ آفرین…باریکلا… پس مثل اینکه قضیه خیلی جدیه!
سعید که کلافه شده بود گفت: ببین علیرضا من دستم شکسته و یه درد به دردام اضافه شده. الانم اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم. جون جدت امروز بی خیال من و بحث با من بشو.
با نگاهی خونسرد و لحنی طعنه دار گفتم: بحثی نیست. فقط نمیدونم چرا تو هرکی رو میبینی باهاش تیریپ برمیداری؟! البته آفرین، پیشرفت خوبی داشتی تو انتخابت. از نسرین، دختر به ظاهر دانشجویی که هشتش گرو نهش بود و معلوم نبود خانوادش کی هستند و … ، رسیدی به سارا، یه دختر به ظاهر باکلاس امروزی، با خانواده پولدار. نه واقعا پیشرفت خوبیه…. باریکلا پسر…
عصبانیتش رو پنهون کرد و با تیکه بهم گفت: نه معلوم شد اطلاعاتت از منم بیشتره. غیر از کامپیوتر فک کنم تو دانشگاه درس آمار رو هم خوب پاس کردی. دیگه چی میدونی؟ یا بهتره بگم چی نمی دونی…
این حرفش بهم برخورد، با همون لحن خودش جوابش را دادم و گفتم: شاید آمار رو با نمره خوب پاس کرده باشم، اما راستش حسابم زیاد خوب نیست. برای همین هر چی حساب میکنم، حس میکنم یه جای کار می لنگه. مثلا نمی فهمم رو چه حسابی این سارا خانوم که من به شدت بهش مشکوکم و به قول بچه ها با شاه فالوده نمیخورد و هنوز یک ترم نشده آمده دانشکده ما، چطور یهو… عاشق تو شده و با تو قرار گذاشته!
تو که حسابت خوبه بگو، یه جای کار نمی لنگه؟
سعید دیگه نتونست عصبانیتش رو مخفی کنه، با عصبانیت گفت: چرا! اتفاقا می‌لنگه. ولی اونجایی که می لنگه زندگی منه که انگار باید واسه همه کارامو توضیح بدم.
با داد کفتم: من همه نیستم ، رفیقتم الاغ…
– رفیق؟! یا آمارگیر و خبربیار این و اون؟
از این حرفش دیگه خیلی ناراحت شدم و ترجیح دادم دیگه اون بحث رو ادامه ندم و نمیخواستم بحثمون بیشتر بالا بگیره و حرفایی به هم بزنیم که بعدا نتونیم جمعش کنیم. پس از اتاق زدم بیرون.
اما گوشی سعید که تو دستم جامانده بود زنگ خورد.
‏نگاه کردم دیدم سارا بود. چندبار هم قبلا زنگ زده بود که من جواب نداده بودم.
با همون ناراحتی برگشتم تو اتاق و گوشی رو به سعید دادم و آروم در گوشش گفتم: سارا خانوم زنگ زدن. فک کنم واسه عیادت جویای حال شدند. نمیخوایی آدرس بدی حضوری تشریف بیارند؟

پایان قسمت چهار

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer