قسمت هشت سریال قورباغه

یادداشتی برای قسمت هشت سریال قورباغه

‏توجه: این یادداشت باعث لو دادن بخش هایی از داستان میشود.

تصویری از کودکی رامین که دنبال یک قورباغه است به همراه یک نریشن که داستان آنروز دزدی رامین و رفقا را بازگو میکند، سکانس ابتدای قسمت هشت سریال قورباغه است.

فلش‌بکی از روز دزدی که قرار است پازل داستان را کمی تکمیل تر کند و تصویر واضح تری به ما از قصه نشان دهد. اما باز هم دست به گریبان تصادف می‌شود.

ما می بینیم که تصادفی همان شبی که وکیل شمس آبادی به خانه نوری می آید همان شب هم رامین و دوستانش برای سرقت به خانه نوری میروند. تصادفی همان کارت آغشته به مواد توهم زا که نوری به وکیل شمس آبادی داد، دوستان رامین همان کارت را از جیبش در میاورند و دچار توهم و … میشوند.

درست است که در قسمت هشتم داستان هستیم، اما در حقیقت شروع داستان از همین نقطه اتفاق می افتد. رویارویی رامین و نوری و بحث مواد توهم زا. و باقی قصه حول این موضوع می چرخد. این که نقطه آغاز داستان با تصادف شروع شود اصلا اتفاق خوب و جذابی نیست.

اما در ادامه در سکانسی که نوری و آباد زخمی به خانه می آیند چند نکته بوجود می آید. از اینکه چرا نوری با این همه آدم و نوچه و بادیگارد و … خودش به تنهایی به تعقیب رامین میرود که بعدا اون بلاها سرش می آید که بگذریم نکته اصلی آن است که نوری که در تمام این قسمت ها نشان داده شده که آدم بسیار باهوشی است و در راس کار است در گوشه ای نشسته است و سروش و آباد که بواسطه نوری به همه چی رسیدند، دارند برای حل مشکل به نوری راهکار ارایه میکنند.

حتی در ادامه آباد که تنها خلافش خفت گیری از چند تا بچه خونگی با سروش بوده، دارد از نحوه پاکسازی اتاق شمس آبادی توسط پلیس میگوید. اینکه پلیس تمام وسایل که ممکن است متهم به خودش ضربه بزند را جمع میکند و به پای شسم آبادی پابند هم هست و … که خوب اصلا جور در نمیاد. و بعد تر هم در دیالوگی که سروش به آباد میگوید که تو نمیخواد همراه ما بیایی چون ام اس داری، آباد با جمله ام اس دارم، قطع نخاع که نیستم آمدنش را توجیح میکند. و سوالی که باز هم مطرح می شود این است که بین آن همه خدمه و بادیگارد و … چرا لیلا و آباد باید بروند دنبال نوری و سروش؟!

در ادامه و در ملاقات با شمس آبادی، مونولوگ هومن سیدی در مورد آنکه چه کسی حق دارد برود سر اصل مطلب را شاید تنها سکانس قابل قبول این قسمت بتوان گفت.
و پیدا نشدن یک خودکار را خنده دارترین قسمت این سکانس باید نامید. درسته که نوری با برداشتن خودکار یکی از افراد شمس آبادی خواست شمس آبادی رو وادار به انگشت زدن بکنه ولی نکته اینجاست که بین کل آدم های شمس آبادی کس دیگه ای خودکار نداشت؟! اصلا وکیل شمس آبادی کجاست؟! او که میدونست نوری می تواند هیپنوتیزم کند چرا شمس آبادی را تنها گذاشت؟!

سوال بعدی اینکه در ادامه چرا نوری زودتر از سروش میره؟! چرا با هم نمیروند؟! سروش اون وسیله را برای قطع کردن انگشت شمس آبادی از کجا میاورد؟! مگه پلیس تمام وسایل را جمع نکرده بود؟!
همچنین رد خون کشیدن تا کنار آن حیوان، آن هم برای اینکه به دیگران و پلیس بگوید آن حیوان انگشت شمس آبادی را قطع کرده، اصلا توجیه خوبی نیست. حتی اگه در سکانس قبلی و در دیالوگ بین شمس آبادی و افسر پلیس، شمس آبادی در جواب اون افسر که میگوید این حیوان مگه اهلی نیست، بگوید هر کس دور و بر من هست وحشی هست.

ودر آخر قسمت هم درسته رامین را کمتر دیدیم اما قرار نیست از نریشن هایش خلاص بشویم و با نریشینی از او در جلوی در خانه نوری این قسمت به پایان میرسد.

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer