داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت پنج

بعضی وقتا آدمها به کسی نیاز دارند که باهاش بتوانند راحت حرف بزنند و درددل کنند.
سعید هم از یکسال پیش که پدر و مادرش را در یک تصادف در جاده شمال از دست داده بود، این حسِ نیاز به همدرد، مخصوصا از نوع جنس مخالف را، به شدت احساس میکرد.
این ها رو روانشناسی که یلدا و سعید بعد تصادف پیشش می‌رفتند، به یلدا گفته بود.
برای همین سعید گاهی وقت ها تصمیمات احساسی بعضا اشتباه می گرفت. و یلدا و من سعی میکردم بیشتر مراقب اینگونه تصمیماتش باشیم.
بحث اون روز منم با سعید به واسطه همین حس مراقبتی بود که داشتم. اما همه واقعیت این نبود.
اون روز اتفاقای غیرقابل پیش بینی زیادی افتاده بود که فشار روحی عجیبی رو بهم وارد کرده بود.
رویارویی مجدد با دیبا، پس از چند وقت یه حس غریب رو تو وجودم تزریق کرده بود. حسی متشکل از عشق من به دیبا که هیچوقت در دلم کم نمیشود و عذاب حرفهای پیرامونش که این چند وقته حالم را به شدت بد کرده بود.
اون روز وقتی از اتاق سعید اومدم بیرون رفتم پیش دخترا که سمت صندلی ها ایستاده بودند و حرف میزدند.
تارسیدم بهشون دیبا گفت: من برم ببینم چرا دکتر نیومد و رفت. مشخص بود دکتر را بهانه کرده بود به قصد رفت.
یلدا گفت: علیرضا… خواستم از رفتارم تو اتاق ازت عذرخواهی کنم. راستش یکم عصبی بودم برای همین نفهمیدم چی گفتم. تو خودت شرایط من رو بهتر میدونی. البته خوب نباید همه این فشارها را سر تو خالی می کردم. به هر حال ببخشید.
نگاهش کردم و با لبخند گفتم: خواهش میکنم، درک میکنم. بعد از فوت پدر و مادرتون مسئولیت تو سنگین تر شده. فشارهای زندگی رو دوش تو افتاده و خوب این اتفاقات هم بهش اضافه شده. هرکی دیگه هم جای تو بود شاید همینکار را میکرد. ولی خوب تقصیر منم بود و باید بیشتر حواسم رو جمع میکردم.
یلدا گفت: اول اینکه ممنون ازت تو همیشه به من لطف داری، دوم اینکه نه بابا تقصیر تو چرا؟! تو خودت کلی مشکلات داری برای خودت، حالا دغدغه های من… یعنی من و سعید هم بهش اضافه شده. تو که دیگه مسئول مشکلات ما نیستی.
حس غریبی تو حرفهای یلدا بود، حسی که فراتر از یک تعارف و .. بود. با این که به چشمایش نگاه میکردم اما این حس را نمی فهمیدم.
همونطور که داشتم فکر میکردم و خیره بودم، یلدا چندبار گفت: علیرضا… علیرضا…
به خودم اومدم و گفتم جانم.
یلدا با تعجب گفت: میشنیدی حرفامو.
گفتم آره گوشم با تو بود.
یکم اومد نزدیک تر و گفت: علیرضا راستی داستان سارا چیه؟ من نگرانم علیرضا. میترسم داستان نسرین تکرار شه.
یکم خودم را جمع و جور کردم و گفتم: راستش یلدا منم کامل نمیدونم، با گفتن اینکه همه چی رو میدونم خواستم به سعید یه‌دستی زده باشم. تنها چیزایی که میدونم همونجا جلوی سعید گفتم. اما موضوعی که هست اینه که من به دوتا قضیه مشکوکم، یک اینکه این دختره سارا واقعا از یه خانواده پولدار و درست و حسابیه یا نه.
یلدا گفت: ودوم ..؟
با مِن و مِن گفتم: و دوم اینکه رابطه فرشاد این وسط چیه.
یلدا با تعجب گفت: فرشاد؟! فرشاد چرا؟ اون این وسط چیکاره است؟!
با تنفر گفتم: اون فرشاد لعنتی! هرجا یه مشکلی هست، حتما اسم اونم هست. من مطمئنم فرشاد این وسط یه موشی داره میدوونه. وگرنه سارا دختری نیست که با زبون خجالتی سعید مخش بخوره و اینطوری عاشق و معشوق بشوند.
یلدا نگران تر از قبل گفت: علیرضا مطمئنی؟
با اطمینان گفتم: متاسفانه آره. وقتی سعید رو آوردم بیمارستان، فرشاد زنگ زد و پیگیر این شد که سعید چرا نرفته سرقرار. که وقتی فهمید سعید تصادف کرده و من گوشی رو جواب دادم، منکر همه چی شد.
یلدا نشست روی صندلی کنار آب سردکن و با ناراحتی گفت: نمیدونم با سعید چیکار کنم دیگه. مغزم جواب نمیده. نمیتونم مثل بچه ها دم به ساعت دنبالش باشم و بگم اینکار و بکن و اینکار و نکن.
درکش میکردم. خسته شده بود. تمام بار زندگی رودوشش بود و حالا هم سعید بجای اینکه کمک دستش باشه یه بار اضافی شده بود روی دوش یلدا. تنها چیزی که میتونستم بهش بگم این بود که: نگران نباش، من همه تلاشم رو میکنم مثل یه رفیق واقعی هوای سعید رو داشته باشم. امروز هم که دیدی اینطوری شد، من واقعا مقصر نبودم، میخواستم از دور حواسم بهش باشه تا ببینم داستان این دختره سارا چیه که اون موتوری نامرد خورد بهش و در رفت.
یلدا با شرمندگی گفت: نه بابا این حرفا چیه. تا همین قدر هم لطف کردی هواشو داشتی. خودت که بهتر میدونی، تمام نگرانی من بخاطر توصیه های دکترش هست که گفت تا یه سال حداقل نزارید هیچ تصمیم مهمی تو زندگیش بگیره، چون به شدت احساسی و از روی مشکلات روحی که باهاش روبروست این تصمیات به نفعش نخواهد بود. بعدشن تو خودت هزار تا مشکل داری، قرار نیست مشکلات ما هم بهش اضافه بشه.
رفتم از آب سرد کن براش یه لیوان آب آوردم بهش دادم و گفتم: فکرشو نکن. درست میشه. زندگیه دیگه، سعید هم بسپار به من.
آب را که خورد، بهم کفت: چقدر خوبه که آدم یه رفیق این شکلی داشته باشه. خوش به حال سعید. کاش میتونستیم برات جبران کنیم.
بعد بهم تعارف کرد برای نشستن رو صندلی. متوجه شدم موضوع دیگه ای را هم میخواد مطرح کنه. مخصوصا وقتی گفت کاش بتونیم جبران کنیم.
البته با رفتن دیبا ،حدس زدنش سخت نبود. وقتی نشستیم رو صندلی برگشت گفت: علیرضا میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
گفتم: اره. حتما.
گفت: قضیه تو و دیبا چی شد؟!

پایان قسمت پنج

 

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer