داستان بی خوابی

داستان بی خوابی – قسمت شش

بعضی سوالات هستند که آدم هیچ جواب درستی برایش نداره.
آن روز وقتی یلدا ازم پرسید قضیه تو و دیبا چی شد؟ واقعا جواب درستی برایش ندلشتم. از اونجایی هم که دیبا و یلدا دوستای صمیمی هستند، میشد فهمید منظورش از این سوال چیه. تنها جوابی که به ذهنم میومد این بود که بهش خیلی ساده گفتم: هیچی مهم نیست. یعنی اینجا الان جاش نیست.
اما اون پی سوالش رو گرفت و گفت: ببین علیرضا تو میدونی که من و دیبا دوستای صمیمی و قدیمی هستیم. از طرف دیگه من تو رو یه پسر منطقی میدونم که معمولا تصمیمات عاقلانه ای تو زندگیش گرفته. توی قضیه تو و دیبا هم من تا حدود زیادی در جریان اتفاقای بینتون بودم و هستم. البته سعی کردم زیاد وارد رابطه تون نشم. ولی خوب می دونم به دلیل مشکل مالیِ تو و توقعات خانواده دیبا، این رابطه به مشکل خورده. فک کنم یه چند ماهی شد.
وسط حرف یلدا بی اختیار گفتم:چهار ماه. ماه دیگه دقیقا میشه دو ماه.
یلدا نگاهم کرد و ادامه داد: علیرضا… حیف نیست. وقتی تایمش رو دقیق میدونی یعنی حیفه. ببین واقعیتش اینه امروز وقتی شما دوتا رو دوباره کنار هم دیدم از نگاهها و رفتارتون فهمیدم این رابطه حیفه تموم بشه. خودتون هم میدونید ولی دارید به زور سرکوبش می کنید.
یلدا ادامه داد: علیرضا به خدا حیف شما دوتاست. اصلا من حاضرم برم حتی با خانواده دیبا هم صحبت کنم، به هر حال اونا هم آدمند و تو این مملکت دارند زندگی می‌کنند، درک میکنند شرایط رو… نظر تو چیه؟
نمیدونستم چی بگم؟ چطور بهش بگم؟ اصلا بگم یا نگم؟
یلدا تو این چند سال رفاقت بین من و سعید مثل یه خواهر نداشته کنارم بود و هست. از طرفی این حرف مثل خوره تو جونم افتاده و باید با یکی درددل میکردم و چه کسی بهتر از یلدا.
پس توانم را جمع کردم و رو به یلدا گفتم: ببین یلدا، شاید تا یکی دو هفته پیش واقعا تنها مشکل بین من و دیبا قضیه مشکلات مالی من بود. ولی راستش الان یکم قضیه متفاوت شده. یعنی اگر بخوام باهات رو راست باشم، الان دیگه قضیه فقط اون قضیه بدهی و چک و پول نیست.
یلدا جا خورد و با تعجب گفت: چی میخوایی بگی علیرضا، منظورت چیه؟ اتفاق جدیدی افتاده؟!
سخت بود گفتنش، نمیدونستم چطور بگم، از رو صندلی بلند شدم و گفتم: راستش یلدا الان شرایط تقریبا عوض شده و واقعیت اینه که بهتره دیگه نه من به دیبا فکر کنم و نه دیبا به من.
یلدا هنوز متعجب و هاج و واج بود و با همون حالت گفت: منظورت از شرایط عوض شده چیه؟ چرا درست حرف نمیزنی علیرضا؟! نگرانم کردی پسر!
نمیدونم یلدا میدونست و نمیخواست به روش بیاره یا واقعا نمیدونست. اما آخه مگه میشه؟ یعنی دیبا هیچی بهش نگفته؟ شاید بهتر بود منم چیزی نمیگفتم، ولی خوب شایدم باید می‌گفتم، بخاطر خودم، بخاطر دیبا ، بخاطر اینکه همه من را مقصر ندانند و بدانند دیبا هم مقصر هست. نمیدونیتم چیکار کنم. مغزم یاری نمیکرد. کنترل زبونم افتاده بود دست احساسم. به هر حال حرفمو ادامه دادم و گفتم: راستش یلدا تو بهتر از هر کسی در جریان رابطه من و دیبا بودی. از همون اولش یعنی بعد فوت پدر و مادرت، زمانی که ما بیشتر پیش شما میومدیم. یادته؟
یلدا با علامت سر تایید کرد و من ادامه دادم: یادته من از دیبا خوشم اومده بود ولی نمیدونستم تو اون شرایط چطوری بهش بگم؟! یادته تصمیم گرفتم ماشینش رو پنچر کنم تا خودم برسونمش خونه و تو راه باهاش صحبت کنم؟! ولی سعید خنگ از همه جا بیخبر، تریپ رفاقت برداشت و لاستیک زاپاس از همسایتون گرفت و پنچری ماشینشو درست کرد؟! وای که اون روز میخواستم سعید رو له کنم… یادته؟!
آخرشبه به تو گفتم که بهش بگی؟!
اما تو میگفتی دیبا دختر جدی و سرسختیه و به این راحتی ها راضی نمیشه. راستم میگفتی. یادته؟!
یادته چه کارا که نکردیم و چه دلهره هایی که کشیدم… تا آخر سر بهش گفتی، و بالاخره اون قبول کرد.
اخ که چه روزای خوبی بود. چه استرس ها و هیجانات جذابی. هیچ وقت تو زندگیم انقدر خوشحال و سرحال نبودم. دنیام یه رنگ دیگه بود. خوشبخت ترین مرد زمین میدونستم خودم را… یادته؟!
با یادآوری خاطرات اون روزها هنوزم قند تو دلم آب میشد. یه آه به یاد اون روزا کشیدم و ادامه دادم: اما حالا چی؟
یلدا بی اختیار پرسید: حالا چی علیرضا؟ چرا نمیگی چی شده؟! لگو من قول میدم مثل اونروزها کمکت کنم.
به یلدا نزدیک تر شدم و گفتم: نمیدونم خبر داری یا نه… اما… دیبا خانوم، دوست صمیمی شما، آخرین عشق زندگی من … گویا رفتند تو یه رابطه جدید.
یلدا از رو صندلی بلند شد و پریشون گفت: چی؟ دیبا؟ اصلا معلوم هست چی داری میگی علیرضا؟ امکان نداره. تو مطمئنی؟ رابطه جدید؟ با کی؟
خیلی سخت آب گلومو قورت دادم و پنج حرف رو کنار هم چیدم و با تنفر گفتم: فرشاد!

پایان قسمت شش

دیدگاهی بنویسید:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Site Footer