رکورد تولید بحران را شکستیم!

رکورد تولید بحران را شکستیم!

📌اگر در این چند روز اخیر اخبار را دنبال کرده باشید، مطمئنا متوجه اخبار عجیبی شده اید. اخباری که هرکدومش به تنهایی برای درگیر کردن جامعه و بی اعتماد کردن آن به مسولین کافیست. 📌از مولایی جودوکار کشورمون بگیر تا حکم دادگاه کارگران هفت تپه و … و البته دردناک ترینش به نظر من، خودسوزی سحر معروف به #دخترآبی در جریان ورود بانوان به ورزشگاه. 📌اینها فقط خبر نیست، بحران هایی است که میشد، با کمی درایت، تدبیر و بصیرت،

ادامه مطلب

سقوط به سبک شبکه سه

سقوط به سبک شبکه سه

اگر به دانش نامه ها مراجعه کنید معنی سقوط را میبینید که نوشته افتادن یا زمین خوردن. اما اگه تو این چند ماه گذشنه نگاهی به شبکه سه کرده باشید حتما متوجه شدید که گاهی وقتا سقوط یعنی… سقوط یعنی به عنوان یک شبکه، عادل فردوسی پور مجری پرمخاطب ترین برنامه ورزشی سیما یعنی نود که دوشنبه شب ها پخش میشد و بیننده میلیونی داشت را بدون هیچ دلیل و توضیحی، کنار گذاشتن و سبب دوری مردم از رسانه شدن.

ادامه مطلب

ایران بهشتِ دلالان!

ایران بهشتِ دلالان!

چند روز پیش علی خسروانی، از نمایشگاه داران اتومبیل ، تصویری را منتشر کرد که در آن نشان میداد برخی دلالان با هم جمع شده اند و مانع کاهش قیمت خودرو می شوند. بخصوص خودروی خارجی که مستقیم به دلار وصل است و حالا با تثبیت تقریبی دلار باید کاهش پیدا کند اما دلالان نمیگذارند. پیش تر نیز امیر مستکین، در گزارشی مفصل به باندبازی های دلالان در سایت هایی مثل دیوار و شیپور پرداخته بود. که آنها هم با

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت ده

وقتی حامد گفت میخوام گندی رو که زدی درست کنم متوجه منظورش نشدم و گفتم یعنی چی؟ چجوری؟ حامد کتش رو از ماشین اورد بیرون و گفت : چجوری نداره! بعد دست کرد تو جیب کتش و گوشیش رو درآورد و گفت شماره شبنم رو بده. -شماره شبنم رو واسه چی میخوایی؟ -واسه اینکه بهش زنگ بزنم. -زنگ بزنی؟ زنگ بزنی که چی بگی؟ -من قرار نیست چیزی بگم. تو قراره حرف بزنی! هیچی از حرفای حامد نمیفهمیدم. انگار قدرت

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت نه

من و شبنم بعد از اتفاقات اون پروژه درسی و اتفاقت تلخش، رابطمون خیلی خوب شده بود. انگار که اون اتفاقات باید میافتاد تا ما همو بیشتر بشناسیم. یه طوری به هم علاقه مند بشیم. طوریکه اواخر دانشگاه تصمیم گرفته بودیم رابطه مون رو جدی کنیم. یادمه یه روز تو حیاط دانشگاه وقتی داشتیم نسکافه میخوردیم. شبنم بهم گفت که میخواد با پدرش صحبت کنه تا ما بریم خواستگاری. اما راستش مشکلات بینمون خیلی زیاد بود. از سطح مالی تا

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت هشت

مینا رئوف یه دختر سی ساله، خوش بر و رو ، خوش تیپ و تو کار خودش که حسابداری بود به شدت خبره. طوری که توی اون چند سال حضورش تو شرکت کلی ارتقا شغلی گرفته بود. البته پشت سرش خیلی حرف و حدیث زیاد بود. چمیدونم میگفتند این ارتقا شغلش بخاطر کار خوبش نیست، بخاطر دلبری ها و لوندی هاش هست و … جالبش اینجا بود که خودش هیچوقت نا تایید میکرد و نا تکذیب. کلا سرش تو کار

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت هفت

هروقت سعی کردم از چیزی یا کسی فرار کنم، بیشتر بهش نزدیک شدم. اون روز هم وقتی شبنم رو کنار پرستار دیدم، فهمیدم که دیگه فرار بی فایده است و وقت رودررو شدن با ماجراست. شبنم تا منو دید اومد کنار تختم و با صدای بغض گرفته گفت: علیرضا چی شده؟ اینجا چیکار می کنی؟ چرا جواب تلفنامو نمیدی؟ نمیگی از نگرانی صدبار مُردم و زنده شدم؟ به چشماش نگاه میکردم. واقعیت اینه برای هیچ کدوم از سوال هاش جوابی

ادامه مطلب

جایی که باید عصبانی شد

به نام خدا دوستانی که نوشته های بنده رو دنبال میکنند در جریان هستند که معمولا بنده معتقدم ما خیلی عصبانی هستیم و بهتر هست این عصبانیت ها رو ریشه یابی کنیم و از بین ببریم. و اکثرا دعوت به این کردم که نباید خیلی عصبانی شد. اما تو این نوشته میخوام به این موضوع بپردازم که اتفاقا بعضی جاها باید عصبانی شد! چند دختر و پسر جوان در پارک پلیس تهران توسط نیروی انتظامی دستگیر میشوند. اما این دستگیری

ادامه مطلب

سلبریتی خائن!؟ یا هموطن عصبانی!؟

به نام خدا در این چند روز اخیر متاسفانه دوباره شاهد یک ناهنجاری اجتماعی – فرهنگی بودیم که البته و بازهم متاسفانه، تعدادش داره بیشتر میشه نسبت به سالهای گذشته. اینکه دلیلش چیه رو بزارید برای یک فرصت دیگه. در حال حاضر میخوام به موضوع ویدیوی منتشر شده اخیر بپردازم که در آن به گفته کسی که در حال فیلمبرداریست خانم ستاره اسکندری ، بدون حجاب اسلامی دیده میشود و هموطنی که در حال فیلمبرداریست با کلماتی چون سلبریتی خائن

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت شش

به نام خدا تلفن پشت هم زنگ میخورد و با اینکه میدونستم شبنم پشت خط ولی جواب ندادم. حامد که رفته بود تو بالکن سیگار بکشه برگشت و دید من همینطور خیره موندم به گوشی. با تعجب گفت: چرا خیره شدی به تلفنت؟ چرا جواب نمیدی؟ تو حال خودم نبودم. هیچی نگفتم. بهم نزدیک شد و دید چندتا میس کال از شبنم رو صفحه گوشیم هست. به من نگاه کرد و گفت: علیرضا؟ چرا جواب شبنم را ندادی؟ تو مطمنی

ادامه مطلب

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها