سلبریتی خائن!؟ یا هموطن عصبانی!؟

به نام خدا در این چند روز اخیر متاسفانه دوباره شاهد یک ناهنجاری اجتماعی – فرهنگی بودیم که البته و بازهم متاسفانه، تعدادش داره بیشتر میشه نسبت به سالهای گذشته. اینکه دلیلش چیه رو بزارید برای یک فرصت دیگه. در حال حاضر میخوام به موضوع ویدیوی منتشر شده اخیر بپردازم که در آن به گفته کسی که در حال فیلمبرداریست خانم ستاره اسکندری ، بدون حجاب اسلامی دیده میشود و هموطنی که در حال فیلمبرداریست با کلماتی چون سلبریتی خائن

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت شش

به نام خدا تلفن پشت هم زنگ میخورد و با اینکه میدونستم شبنم پشت خط ولی جواب ندادم. حامد که رفته بود تو بالکن سیگار بکشه برگشت و دید من همینطور خیره موندم به گوشی. با تعجب گفت: چرا خیره شدی به تلفنت؟ چرا جواب نمیدی؟ تو حال خودم نبودم. هیچی نگفتم. بهم نزدیک شد و دید چندتا میس کال از شبنم رو صفحه گوشیم هست. به من نگاه کرد و گفت: علیرضا؟ چرا جواب شبنم را ندادی؟ تو مطمنی

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت پنج

به نام خدا وقتی حامد اسم سهیلا رو اورد شوکه شدم. سهیلا یه دختر سبزه با قد متوسط و موهای مشکی ، یکی از همکلاسی هامون بود که حامد بهش علاقه داشت و یه رابطه ای رو چندوقت بود باهم شروع کرده بودند. هرچند من فکر میکنم زیاد به درد هم نمیخورند. یعنی یه جورایی سهیلا به خوش قلبی و سادگی حامد نبود. گاهی وقتا هم میبینم از سادگی حامد سواستفاده میکرد. به هرحال بلافاصله رفتم و جلوی حامد رو

ادامه مطلب

ژاپن یا عربستان؟

ژاپن یا عربستان

دیروز من یک نظرسنجی گذاشتم در تویبتر و اینستاگرام درمورد اینکه اگر مجبور به مهاجرت بودید و فقط دو انتخاب ژاپن و عربستان را داشتید ، فارغ از مساله آب و هوا، دوری یا نزدیکی به ایران و مساله دین، کدام رو انتخاب میکردید؟ و خوب همونطور که حدس میزدم، اکثریت به کشور ژاپن رای دادند. بیایید اما یه نگاه ساده و در حد اطلاعات عمومی به این دو کشور بیاندازیم. عربستان، کشور وسیعی در جنوب خاورمیانه، با ثروت قابل

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت چهار

به نام خدا من و شبنم تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. یه دختر سفید رو با موهای قهوه ای و قد متوسط. هم رشته ای بودیم و یه جورایی رقیب درسی. اصلا هم دیگرو تحویل نمیگرفتیم و سایه همو با تیر میزدیم. از نظر من اون یه دختر لوس و خودخواه مایه دار بود که با پول باباش اومده بود دانشگاه و هیچ کاری هم غیر از درس خوندن نداشت. اما من که از یه خانواده متوسط رو

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت سه

داستان تگرگ و شبنم - قسمت سه

از خواب پریدم. تمام تنم خیس عرق بود. هنوز نفسم درست بالا نمی اومد. قفسه سینه ام تیر می کشید. آروم بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب خوردم. از بس عرق کرده کرده بودم تمام تنم خشک شده بود. انگار تموم اتفاقات واقعی بود. پنجره آشپزخونه رو باز کردم. احتیاج به هوای تازه داشتم. بیرون یه نمه بارون میومد. صدای اذان مسجد محل میگفت که صبح شده. سرمو کردم بیرون پنجره و چندتا نفس عمیق کشیدم. حالم

ادامه مطلب

ما خیلی عصبانی هستیم… خیلی!

رامبد جوان و نگار جواهریان

چند روز پیش اولین بار این خبر رو خوندم که رامبد جوان به همراه همسرش یعنی نگار جواهریان به کانادا رفته اند. تا اینجا یک خبر عادی به نظر میومد اما وقتی در ادامه گفته شد که قرار هست رامبد و نگار فرزندشان را در این کشور یعنی کانادا به دنیا بیاورند حساسیت ها و واکنش ها به این موضوع شروع شد. حساسیت ها و واکنش هایی که سابقه دار بودند و قبلا در مورد برخی هنرمندان و به قول

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت دو

گاهی وقتا زمونه در غافلگیر کردنت از هیچی کم نمیذاره. وقتی که نزدیک ماشین شدم ، متوجه شدم کنار ماشینم یکی ایستاده. پشتش به من بود و تو سایه ایساده بود. دلشوره انگار سوی چشمامو گرفته بود. باید نزدیکش میشدم ولی پاهام یاری نمیکرد. اما بالاخره باید باهاش روبرو میشدم. پس رفتم سمتش. رسیذم بهش ولی چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم. اون کسی تو سایه ایستاده بود، حاجی رحمانی بود! پدر شبنم. یه مرد پنجاه و چند ساله،

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت یک

تگرگ و شبنم

از خیابان اصلی پیچیدیم تو کوچه. کوچه ی پهنی که دو تا خونه ویلایی آن را بن بست کرده بود. کوچه خیلی طولانی و دراز نبود. کلا تو کوچه هفت یا هشت تا خونه بود و همه هم قدیمی ساز و حیاط دار. برگ درخت های مو که از روی در و دیوار خودشون رو به کوچه رسونده بودن یک طرف، بوته های پر از گل یاس هم که غیر از زیبایی ، عطرآگین کرده بودند کوچه رو یک طرف.

ادامه مطلب

مقدمه ای برای داستان تگرگ و شبنم

وقتی فصل یک داستان بی خوابی تموم شد، تصمیم گرفتم قبل از اینکه فصل دو رو بنویسم یه داستان کوتاه بنویسم تا ذهنم باز بشه. تو حین نوشتن داستان بودم ، دیدم یکی از شخصیتهام ذهنم رو درگیر کرد. انقدر که تصمیم گرفتم اونو از اون داستان جدا کنم و براش یه داستان بنویسم. پس اون داستان رو گذاشتم کنار و شروع کردم به نوشتن داستان جدید. اینطوری شد که نطفه تگرگ و شبنم تو ذهنم بسته شد. در واقع

ادامه مطلب

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.