داستان بی خوابی – قسمت شش

داستان بی خوابی

بعضی سوالات هستند که آدم هیچ جواب درستی برایش نداره. آن روز وقتی یلدا ازم پرسید قضیه تو و دیبا چی شد؟ واقعا جواب درستی برایش ندلشتم. از اونجایی هم که دیبا و یلدا دوستای صمیمی هستند، میشد فهمید منظورش از این سوال چیه. تنها جوابی که به ذهنم میومد این بود که بهش خیلی ساده گفتم: هیچی مهم نیست. یعنی اینجا الان جاش نیست. اما اون پی سوالش رو گرفت و گفت: ببین علیرضا تو میدونی که من و

ادامه مطلب

داستان بی خوابی – قسمت پنج

داستان بی خوابی

بعضی وقتا آدمها به کسی نیاز دارند که باهاش بتوانند راحت حرف بزنند و درددل کنند. سعید هم از یکسال پیش که پدر و مادرش را در یک تصادف در جاده شمال از دست داده بود، این حسِ نیاز به همدرد، مخصوصا از نوع جنس مخالف را، به شدت احساس میکرد. این ها رو روانشناسی که یلدا و سعید بعد تصادف پیشش می‌رفتند، به یلدا گفته بود. برای همین سعید گاهی وقت ها تصمیمات احساسی بعضا اشتباه می گرفت. و

ادامه مطلب

داستان بی خوابی – قسمت چهار

داستان بی خوابی

گاهی شرایط کاری می‌کنند که مجبور میشی برخلاف میلت یک سری حرفها رو بزنی که شاید بهتر میبود نگی. اون روز وقتی یلدا گفت ماجرا را بگو، بر خلاف میلم بهش گفتم که اونی که سعید باهاش قرار داشت نسرین نبود. سارا بود! یلدا با چهره ای خوشحال از اینکه سعید با نسرین قرار نداشته اما نگران از اینکه سارا کیه ، از من پرسید: سارا؟ سارا کیه دیگه؟ نگاهی به سعید کردم و از سکوتش متوجه شدم همچین بدش

ادامه مطلب

داستان بی خوابی – قسمت سه

داستان بی خوابی

مثل اینکه قرار نبود مشکلات اون روز تموم بشه. وقتی خواستم از بیمارستان بیرون بیام، دم در اورژانس یلدا را دیدم. خودم را آماده کرده بودم برای هزار توجیه و حرف و بحث، برای جواب دادن به اینکه چرا به قولی که بهش داده بودم عمل نکردم. چرا مراقب سعید نبودم و … اما ناگهان متوجه شدم اصلا یلدا منو ندیده، مضطرب از نگهبانی سوال پرسید و به سرعت به سمت اورژانس رفت. چیزی که مشخص بود، اصلا حال خوبی

ادامه مطلب

داستان بی خوابی – قسمت دو

داستان بی خوابی

زنگهای پشت سر فرشاد دیگه واقعا عصبیانی ام کرده بود، اگه دست خودم بود دوست داشتم تمام دق و دلیمو سرش خالی کنم و ازش انتقام بگیرم، ولی خوب نمیشد. روز بدی را داستم می گذراندم. اصلا شرایط مناسب نبود. حس رویارویی با یلدا تو اون موقعیت تبدیل به یک کابوس نا تمام شده بود. مغزم کار نمی کرد واقعا. آمادگی این شرایط رو نداشتم. ولی خوب از طرفی هم باید به خودم میومدم و شرایط رو کنترل میکردم. پس

ادامه مطلب

Site Footer