داستان تگرگ و شبنم – قسمت ده

وقتی حامد گفت میخوام گندی رو که زدی درست کنم متوجه منظورش نشدم و گفتم یعنی چی؟ چجوری؟ حامد کتش رو از ماشین اورد بیرون و گفت : چجوری نداره! بعد دست کرد تو جیب کتش و گوشیش رو درآورد و گفت شماره شبنم رو بده. -شماره شبنم رو واسه چی میخوایی؟ -واسه اینکه بهش زنگ بزنم. -زنگ بزنی؟ زنگ بزنی که چی بگی؟ -من قرار نیست چیزی بگم. تو قراره حرف بزنی! هیچی از حرفای حامد نمیفهمیدم. انگار قدرت

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت نه

من و شبنم بعد از اتفاقات اون پروژه درسی و اتفاقت تلخش، رابطمون خیلی خوب شده بود. انگار که اون اتفاقات باید میافتاد تا ما همو بیشتر بشناسیم. یه طوری به هم علاقه مند بشیم. طوریکه اواخر دانشگاه تصمیم گرفته بودیم رابطه مون رو جدی کنیم. یادمه یه روز تو حیاط دانشگاه وقتی داشتیم نسکافه میخوردیم. شبنم بهم گفت که میخواد با پدرش صحبت کنه تا ما بریم خواستگاری. اما راستش مشکلات بینمون خیلی زیاد بود. از سطح مالی تا

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت هشت

مینا رئوف یه دختر سی ساله، خوش بر و رو ، خوش تیپ و تو کار خودش که حسابداری بود به شدت خبره. طوری که توی اون چند سال حضورش تو شرکت کلی ارتقا شغلی گرفته بود. البته پشت سرش خیلی حرف و حدیث زیاد بود. چمیدونم میگفتند این ارتقا شغلش بخاطر کار خوبش نیست، بخاطر دلبری ها و لوندی هاش هست و … جالبش اینجا بود که خودش هیچوقت نا تایید میکرد و نا تکذیب. کلا سرش تو کار

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت هفت

هروقت سعی کردم از چیزی یا کسی فرار کنم، بیشتر بهش نزدیک شدم. اون روز هم وقتی شبنم رو کنار پرستار دیدم، فهمیدم که دیگه فرار بی فایده است و وقت رودررو شدن با ماجراست. شبنم تا منو دید اومد کنار تختم و با صدای بغض گرفته گفت: علیرضا چی شده؟ اینجا چیکار می کنی؟ چرا جواب تلفنامو نمیدی؟ نمیگی از نگرانی صدبار مُردم و زنده شدم؟ به چشماش نگاه میکردم. واقعیت اینه برای هیچ کدوم از سوال هاش جوابی

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت شش

به نام خدا تلفن پشت هم زنگ میخورد و با اینکه میدونستم شبنم پشت خط ولی جواب ندادم. حامد که رفته بود تو بالکن سیگار بکشه برگشت و دید من همینطور خیره موندم به گوشی. با تعجب گفت: چرا خیره شدی به تلفنت؟ چرا جواب نمیدی؟ تو حال خودم نبودم. هیچی نگفتم. بهم نزدیک شد و دید چندتا میس کال از شبنم رو صفحه گوشیم هست. به من نگاه کرد و گفت: علیرضا؟ چرا جواب شبنم را ندادی؟ تو مطمنی

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت پنج

به نام خدا وقتی حامد اسم سهیلا رو اورد شوکه شدم. سهیلا یه دختر سبزه با قد متوسط و موهای مشکی ، یکی از همکلاسی هامون بود که حامد بهش علاقه داشت و یه رابطه ای رو چندوقت بود باهم شروع کرده بودند. هرچند من فکر میکنم زیاد به درد هم نمیخورند. یعنی یه جورایی سهیلا به خوش قلبی و سادگی حامد نبود. گاهی وقتا هم میبینم از سادگی حامد سواستفاده میکرد. به هرحال بلافاصله رفتم و جلوی حامد رو

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت چهار

به نام خدا من و شبنم تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. یه دختر سفید رو با موهای قهوه ای و قد متوسط. هم رشته ای بودیم و یه جورایی رقیب درسی. اصلا هم دیگرو تحویل نمیگرفتیم و سایه همو با تیر میزدیم. از نظر من اون یه دختر لوس و خودخواه مایه دار بود که با پول باباش اومده بود دانشگاه و هیچ کاری هم غیر از درس خوندن نداشت. اما من که از یه خانواده متوسط رو

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت سه

داستان تگرگ و شبنم - قسمت سه

از خواب پریدم. تمام تنم خیس عرق بود. هنوز نفسم درست بالا نمی اومد. قفسه سینه ام تیر می کشید. آروم بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب خوردم. از بس عرق کرده کرده بودم تمام تنم خشک شده بود. انگار تموم اتفاقات واقعی بود. پنجره آشپزخونه رو باز کردم. احتیاج به هوای تازه داشتم. بیرون یه نمه بارون میومد. صدای اذان مسجد محل میگفت که صبح شده. سرمو کردم بیرون پنجره و چندتا نفس عمیق کشیدم. حالم

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت دو

گاهی وقتا زمونه در غافلگیر کردنت از هیچی کم نمیذاره. وقتی که نزدیک ماشین شدم ، متوجه شدم کنار ماشینم یکی ایستاده. پشتش به من بود و تو سایه ایساده بود. دلشوره انگار سوی چشمامو گرفته بود. باید نزدیکش میشدم ولی پاهام یاری نمیکرد. اما بالاخره باید باهاش روبرو میشدم. پس رفتم سمتش. رسیذم بهش ولی چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم. اون کسی تو سایه ایستاده بود، حاجی رحمانی بود! پدر شبنم. یه مرد پنجاه و چند ساله،

ادامه مطلب

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.

تازه ترین ها