داستان تگرگ و شبنم – قسمت پنج

به نام خدا وقتی حامد اسم سهیلا رو اورد شوکه شدم. سهیلا یه دختر سبزه با قد متوسط و موهای مشکی ، یکی از همکلاسی هامون بود که حامد بهش علاقه داشت و یه رابطه ای رو چندوقت بود باهم شروع کرده بودند. هرچند من فکر میکنم زیاد به درد هم نمیخورند. یعنی یه جورایی سهیلا به خوش قلبی و سادگی حامد نبود. گاهی وقتا هم میبینم از سادگی حامد سواستفاده میکرد. به هرحال بلافاصله رفتم و جلوی حامد رو

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت چهار

به نام خدا من و شبنم تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. یه دختر سفید رو با موهای قهوه ای و قد متوسط. هم رشته ای بودیم و یه جورایی رقیب درسی. اصلا هم دیگرو تحویل نمیگرفتیم و سایه همو با تیر میزدیم. از نظر من اون یه دختر لوس و خودخواه مایه دار بود که با پول باباش اومده بود دانشگاه و هیچ کاری هم غیر از درس خوندن نداشت. اما من که از یه خانواده متوسط رو

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت سه

داستان تگرگ و شبنم - قسمت سه

از خواب پریدم. تمام تنم خیس عرق بود. هنوز نفسم درست بالا نمی اومد. قفسه سینه ام تیر می کشید. آروم بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب خوردم. از بس عرق کرده کرده بودم تمام تنم خشک شده بود. انگار تموم اتفاقات واقعی بود. پنجره آشپزخونه رو باز کردم. احتیاج به هوای تازه داشتم. بیرون یه نمه بارون میومد. صدای اذان مسجد محل میگفت که صبح شده. سرمو کردم بیرون پنجره و چندتا نفس عمیق کشیدم. حالم

ادامه مطلب

ما خیلی عصبانی هستیم… خیلی!

رامبد جوان و نگار جواهریان

چند روز پیش اولین بار این خبر رو خوندم که رامبد جوان به همراه همسرش یعنی نگار جواهریان به کانادا رفته اند. تا اینجا یک خبر عادی به نظر میومد اما وقتی در ادامه گفته شد که قرار هست رامبد و نگار فرزندشان را در این کشور یعنی کانادا به دنیا بیاورند حساسیت ها و واکنش ها به این موضوع شروع شد. حساسیت ها و واکنش هایی که سابقه دار بودند و قبلا در مورد برخی هنرمندان و به قول

ادامه مطلب

داستان تگرگ و شبنم – قسمت دو

گاهی وقتا زمونه در غافلگیر کردنت از هیچی کم نمیذاره. وقتی که نزدیک ماشین شدم ، متوجه شدم کنار ماشینم یکی ایستاده. پشتش به من بود و تو سایه ایساده بود. دلشوره انگار سوی چشمامو گرفته بود. باید نزدیکش میشدم ولی پاهام یاری نمیکرد. اما بالاخره باید باهاش روبرو میشدم. پس رفتم سمتش. رسیذم بهش ولی چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم. اون کسی تو سایه ایستاده بود، حاجی رحمانی بود! پدر شبنم. یه مرد پنجاه و چند ساله،

ادامه مطلب

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.