داستان تگرگ و شبنم – قسمت دو

گاهی وقتا زمونه در غافلگیر کردنت از هیچی کم نمیذاره. وقتی که نزدیک ماشین شدم ، متوجه شدم کنار ماشینم یکی ایستاده. پشتش به من بود و تو سایه ایساده بود. دلشوره انگار سوی چشمامو گرفته بود. باید نزدیکش میشدم ولی پاهام یاری نمیکرد. اما بالاخره باید باهاش روبرو میشدم. پس رفتم سمتش. رسیذم بهش ولی چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم. اون کسی تو سایه ایستاده بود، حاجی رحمانی بود! پدر شبنم. یه مرد پنجاه و چند ساله،

ادامه مطلب

Site Footer

Sliding Sidebar

درباره من

درباره من

علیرضا داودی نیا هستم. قراره اینجا بنویسم. از زندگی از فناوری. از عاشقی و از جتمعه. از خودم و خودم ها. شاید بیشتر بیاموزم از زندگی و زندگی کردن.