داستان بی خوابی – قسمت دو

داستان بی خوابی

زنگهای پشت سر فرشاد دیگه واقعا عصبیانی ام کرده بود، اگه دست خودم بود دوست داشتم تمام دق و دلیمو سرش خالی کنم و ازش انتقام بگیرم، ولی خوب نمیشد. روز بدی را داستم می گذراندم. اصلا شرایط مناسب نبود. حس رویارویی با یلدا تو اون موقعیت تبدیل به یک کابوس نا تمام شده بود. مغزم کار نمی کرد واقعا. آمادگی این شرایط رو نداشتم. ولی خوب از طرفی هم باید به خودم میومدم و شرایط رو کنترل میکردم. پس

ادامه مطلب

Site Footer