داستان بی خوابی – قسمت سه

داستان بی خوابی

مثل اینکه قرار نبود مشکلات اون روز تموم بشه. وقتی خواستم از بیمارستان بیرون بیام، دم در اورژانس یلدا را دیدم. خودم را آماده کرده بودم برای هزار توجیه و حرف و بحث، برای جواب دادن به اینکه چرا به قولی که بهش داده بودم عمل نکردم. چرا مراقب سعید نبودم و … اما ناگهان متوجه شدم اصلا یلدا منو ندیده، مضطرب از نگهبانی سوال پرسید و به سرعت به سمت اورژانس رفت. چیزی که مشخص بود، اصلا حال خوبی

ادامه مطلب

Site Footer