داستان بی خوابی – قسمت چهار

داستان بی خوابی

گاهی شرایط کاری می‌کنند که مجبور میشی برخلاف میلت یک سری حرفها رو بزنی که شاید بهتر میبود نگی. اون روز وقتی یلدا گفت ماجرا را بگو، بر خلاف میلم بهش گفتم که اونی که سعید باهاش قرار داشت نسرین نبود. سارا بود! یلدا با چهره ای خوشحال از اینکه سعید با نسرین قرار نداشته اما نگران از اینکه سارا کیه ، از من پرسید: سارا؟ سارا کیه دیگه؟ نگاهی به سعید کردم و از سکوتش متوجه شدم همچین بدش

ادامه مطلب

Site Footer