داستان بی خوابی – قسمت یک

داستان بی خوابی

سعید مراقب باش… سعید… وای…. یا حسین…. سعید… سعید… صدامو میشنوی؟! یکی زنگ بزنه آمبولانس؟! ای وای به یلدا چی بگم…؟! خدایا کمک کن. بلند بلند داد میزدم و برای سعید کمک میخواستم. سعید تو بغلم و دنیا روسرم خراب بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. هزارتا مشکل داشتیم و حالا با این تصادف بیشتر و بیشتر هم می شد. بالاخره آمبولانس رسید و سعید رو بردیم بیمارستان. بیمارستان نزدیک بود و زود رسیدیم. به محض رسیدنمان به بیمارستان سعید رو

ادامه مطلب

Site Footer